مولانا محمد بن احمد بيغمى
26
داراب نامه ( فارسى )
درين فكر مىبودند كه از تقدير خداى تعالى چنان بود كه صيدى در نظر فرخزاد پيدا شد . فرخزاد در عقب آن صيد مركب برانگيخت ، آن صيد بر بالاى پشتهيى بر رفت كه ميخواست كه از آن طرف رود . چون بر سر پشته رسيد بازگشت و بر طرف ديگر رفت . فرخزاد بدانست كه صيد در عقب آن پشته چيزى ديد كه نتوانست رفتن . از آن جهت بازگشت . فرخزاد صيد را بگداشت و مركب براند و بر آلا و بالاى آن پشته جهانيد . از آن جهت پشته نگاه كرد ، قافلهيى ديد عظيم فرود آمده ، ستورانرا بصحرا گداشته . فرخزاد كه آن كاروان را بديد ، خرم شد . بدست فيروز شاه را طلب كرد . فيروز شاه نيز بر بالاى پشته برآمد و آن قافله را بديد و خرم شد ، و گفت : خوش قافلهاند ! گويا كجا ميروند ؟ فرخزاد را گفت : پيشرو و بازدان كه بكجا ميروند . فرخزاد از بالاى پشته عزم شيب كرد . اهل قافله ديدند كه دو سوار بر قلهء پشته برآمدند . يكى از آن دو سوار عزم شيب كرد . اهل قافله بترسيدند و بهم برآمدند . كمانداران كمانها بر سر چنگ درآوردند و نعرهها بر كشيدند كه چه كسى كه پيش مىآيى ؟ فرخزاد گفت : اى ياران مترسيد ، كه ما دزد و حرامى نيستيم ، ما نيز چون شما مردم راه گذريم . شما بكجا ميرويد ؟ ايشان گفتند كه ما بعضى بخوزستان و بعضى به بصره مىرويم . فرخزاد گفت : ما نيز عزم آن طرف داريم ، اگرمان قبول ميكنيد بهمراهى با شما همراه باشيم . گفتند : خوش باشد ؛ در پاى آن درخت فرود آييد كه چون بار بر پشت ستوران نهيم شما نيز با ما بياييد . فرخزاد بازگشت و پيش فيروز شاه آمد و گفت : اى شاهزاده اين كاروان بخوزستان مىروند ، راه ما نيز بر آن طرف خواهد بودن ، مصلحت در آنست كه با ايشان تا آنجا همراه شويم . چون بخوزستان رسيديم آنجا همراه ديگر طلب كنيم . فيروز شاه گفت : روا باشد . پاى درختى بود كه آب روان بود ، ايشان در پاى آن درخت فرود آمدند ؛ و مدتى بود كه سلاح از تن نكنده بودند ، و شب و روز در زير سلاح بودند ، و مركبان در زير زين . فيروز شاه و فرخزاد هر دو سلاح بر كندند