مولانا محمد بن احمد بيغمى

22

داراب نامه ( فارسى )

باشد . گفتند كه بگوى . گفت : اين بنده صورت شاه‌زاده را ديدم ، بنده را اجازت دهيد كه بروم و صورت فيروز شاه را بركشم ، بنوعى كه مرا مصلحت باشد ، بهر طريقى كه من دانم ، نوعى كنم كه آن صورت را به دو نمايم تا عين الحيات بر صورت شاه‌زاده عاشق شود و ناديده واله شود . آنگه كه او عاشق فيروز شاه شده باشد ، آنگاه اگر شما خواستارى كنيد هيچ منع نكند . جمله گفتند كه سياوش نيكو گفت ، چنين بايد كردن . فيروز شاه گفت : اى سياوش سخنى گفتى ، مردانه باش و مردانه‌وار ايستادگى بكن تا اين كار را پيش برى تا خلعت و انعام من يا بى و ترا از خاصان خود گردانم . مردانه باش ! بيت : چو بنيادى بدين خوبى نهادى * تمامش كن كه مردى اوستادى سياوش گفت : بنده باشم ، بروم ! شاه‌زاده فيروز شاه در حال هزار مثقال طلا از براى خرج راه او امر كرد ، با چند نوعهاى ديگر . سياوش از ايران كارسازى كرد و با غلامان خود رو به راه نهادند . بدان راه كه او را مصلحت بود برفت . چون بدين قصد چند روز برآمد ، فيروز شاه شب و روز در انديشهء سياوش بود كه كى بيايد ؟ با خود گفت كه سياوش مرد تاجرست و شهر به شهر خواهد رفتن و در هر شهرى او را چند روز توقف خواهد بود . رفتن و آمدن او ايامى بايد ، و مرا طاقت ده روز نيست . چون كنم ؟ تا عاقبت عشق بر فيروز شاه غلبه كرد . اختيار ازو به كلى رفت ، از قوت و صورت خود تنزل مىكرد ، كه : حكما گفته‌اند كه عشق را از عشقه گرفته‌اند و عشقه گياهيست كه بر درخت مىپيچد ، از بيخ تا كلهء درخت مىپيچد ، تا عاقبت درخت را خشك مىكند ؛ و عشق نيز با تن و جان عاشق آن مىكند كه عشقه با درخت ميوه‌دار ، و او را بمرتبه‌يى مىرساند كه هيچ ميوه بار نميدهد تا عاقبت به زخم تبر وارّه گرفتار مىشود و ناچيز ميگردد . بيت : عشق داغيست كه گر بر جگر كوه نهند * سنگ بر سينه زنان آيد و فرياد كنان فيروز شاه ببلاى عشق گرفتار شده بود و هر روز تغيّر عظيم در بشرهء