مولانا محمد بن احمد بيغمى

12

داراب نامه ( فارسى )

شد مرا درين كوه آورد و در غارى درآورد . چون من نيك نگاه كردم غولى ديدم عظيم بترسيدم و بلرزيدم و زينهار خواستم . مرا گفت كه من ترا از براى كشتن و خوردن آوردم ، اما ترا دوست داشتم . با تو وطى خواهم كردن . من از ترس او خواستم مردن . هيچ نتوانستم گفتن . آن ملعون با من وطى كرد و در غار را برآورد و برفت و از بهر من گل و علف مىآورد كه بخور كه خوردن تو همين خواهد بود ! من از پشت او بزادم بدين فرزند كه در كنار دارم . سه روزست كه آن غول رفته است و نيامد . من در آن غار درمانده بودم ، شما را از دور ديدم ، خود را در پيش شما انداختم . هر كجا كه شما خواهيد رفتن از بهر خداى تعالى كه مرا نيز با خود ببريد . زورآزماى بربرى را عجب آمد . حكم كرد كه آن عورت را با آن طفل سوار كردند و راه در پيش گرفتند و روان شدند . از آن حكايت عورت و آن طفل كه از مادر آدمى و پدر غول بود عجب داشته بودند و ميرفتند تا نزديك ملك ايران رسيدند . شبرنگ عيار را پيشتر فرستادند و از آمدن زورآزماى ملك داراب را خبر كردند . ملك داراب چون واقف شد جمعى از بزرگان را به استقبال فرستاد و زورآزماى بربرى را بتعظيم تمام در شهر درآوردند تا به خدمت ملك داراب آوردند . پاىتخت ملك داراب را ببوسيد و سلام ملك فيدوس را برسانيد و آنچه از بربر آورده بود بر ملك داراب عرضه كرد و از حكايت آن عورت و آن طفل كه از غول متولد شده بود بر ملك داراب عرض كرد . ملك داراب را اين حكايت بغايت عجب آمد . فرمود كه آن طفل را بياوردند . ملك داراب او را بديد ، صورتى زيبا داشت و بغايت حواسى مستقيم . در نظر ملك داراب بغايت خوش آمد . ملك داراب از طيطوس حكيم سؤال كرد كه : اى حكيم خردمند ، در طالع اين كودك نظرى كن كه از مادر آدمى و از پدر غولست ، سرانجام او در عالم بچه رسد و كارش در عالم چه باشد ؟ طيطوس حكيم اسطرلاب و تختهء رمل آورد و احتياط بليغ كرد و در طالع آن كودك نظرها كرد . آنچه او را معلوم شد ملك داراب را بگفت ، كه : اى ملك ،