مولانا محمد بن احمد بيغمى

10

داراب نامه ( فارسى )

ملك فيدوس را عظيم خوش آمد ، بفرمود تا [ طبل ] بشارت زدند . ملك فيدوس بسيار انعام با شب‌رنگ عيار كرد و او را جاى نيكو فرود آورد و با نيك اختر وزير در خلوت نشست و مشورت كرد كه از بهر ملك داراب چه بفرستيم كه در پيش ايشان با قدر و قيمت باشد ؟ نيك اختر گفت كه هرچه براى ملك داراب بفرستى آنجا بيشتر و بهتر خواهد بود . من فكرى كرده‌ام كه آن اولىترست . گفت : آن كدام است ؟ بگوى تا بشنوم . گفت : يكى آن كره اسب گلگون را بفرستيم كه در طويلهء هيچ پادشاهى نيست و هنوز زين بر پشت او ننهاده‌اند ، بنام فيروز شاه بزرگ شود ؛ و ديگر پهلوان زورآزماى بربرى را بفرست كه در علم سلاح شورى مثل ندارد ، كه چون فيروز شاه بزرگ شود او را قسم سوارى و ميدان‌دارى بياموزد و از ما نيز مردى آنجا باشد . ملك فيدوس را اين سخن موافق آمد و بكارسازى مشغول شدند . اسباب بسيار و مال فراوان از براى ملك داراب جمع كردند . بعد از آن ملك فيدوس بربرى زورآزماى را طلب كرد و گفت : تو كه زورآزماى پهلوانى ، مركب گلگون را بردارى و با اين مال و اسباب به خدمت ملك داراب ببرى و از قبل ما در ايران‌زمين باشى و فيروز شاه را علم سوارى درآموزى . زورآزماى قبول كرد . بعد از آن شب‌رنگ عيار را طلب كردند و او را انعامهاى تمام كردند و بروز نيك از شهر هاماوران نقل كردند و روى بپاىتخت ملك داراب نهادند . شب و روز و روز و شب مىرفتند ، منازل و مراحل قطع مىكردند و بيابانها مىبريدند . بعد از مدتى بسر حد بيابانى رسيدند . دليلان چنين گفتند كه درين بيابان سه منزل آب نيست و در آخر اين بيابان كوهى بلند هست و در آن كوه مىگويند كه چندين هزار غار هست و در هر غارى غولان عظيم هستند . مقام و مأواى ايشان آن غارهاست و دايم آدمى صيد مىكنند . اگر قافله‌يى بدين موضع ميرسند از اين غولان در خوف مىباشند . نيك آگاه مىبايد بودن . زورآزماى بربرى فرمود تا هم‌راهان آب سه روزه