على اكبر دهخدا
1175
امثال و حكم ( فارسى )
خواهى كه چون نگار كنى كارهاى خويش * دفتر بمدح سيد مشرق نگار كن . اديب صابر . رجوع به : مثل نگار ، شود . كار حضرت فيل است . در تداول عامه غالبا بمزاح ، كارى بس دشوار است . كار حكيم بىحكمت نيست . كار خاتمت دارد . كيمياى سعادت . رجوع به : فردا كه بر من و تو . . . ، شود . كار خدائى نه كاريست خرد كه . . . قضاى نبشته نشايد سترد ) . فردوسى . كار خدمت دارد و خلق حسن درگذر از فضل و از جلدى و فن . ) مولوى . كار خر است خواب و خور اى نادان با خر بخواب و خور چه شوى همسر . ناصر خسرو . نظير : كار خر است سوى خردمند خواب و خور . . . ننگ است ننگ با خرد از كار خر مرا . ) ناصر خسرو : كار خلقيرا بتدبير تو باز انداختند چون تو خود تدبير كار خود نميدانى چه سود . اوحدى . كار خنجر برنده نايد از سوزن بحيلهاى كه عدو كرد مىمباش دژم * كه . . . ) قاآنى . كار خود كن كار بيگانه مكن در زمين ديگران خانه مكن . . . ) مولوى . كار خود گر به خدا باز گذارى حافظ اى بسا عيش كه با بخت خدا داده كنى . حافظ . كارد از گوشت گذشتن . تمثل : تو ندانى كه مرا كارد گذشته است ز گوشت * تو ندانى كه مرا كار رسيده است بجان . فرخى . نظير : كارد به استخوان رسيدن . كار به استخوان رسيدن . تمثل : بحاتم ار بجهان آيد التجا نكنم * به استخوان رسد ار كاردم بدست نياز . ابن يمين . كار ستمت بجان رسيده است * وين كارد به استخوان رسيده است . اخسيكتى . چون رسيد آن كارد اندر استخوان * حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان . مولوى . در پريد و عشق را دربر گرفت * عقل و جانرا كارد آمد به استخوان . عطار . باز خر ما را از اين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد . مولوى . نظير : كارد از گوشت گذشتن . كار بجان رسيدن . بلغ السيل الزبى . بلغ السكين العظم . جاوز الحزام الطبيين . از نفايس الفنون . قفيز پر آمدن . پيمانه لبريز شدن .