على اكبر دهخدا

1255

امثال و حكم ( فارسى )

ور شكستى ناگهان سرگين خر * خانها پر گند گردد سر بسر . . . * . . . ) مولوى . كه كه باشد تا بپوشد روى آب طين كه باشد كه بپوشد آفتاب . مولوى . كه گفت پيرزن از ميوه مىكند پرهيز دروغ گفت كه دستش نميرسد بدرخت . ( چو خويشتن نتواند كه مىخورد قاضى * ضرورت است كه بر ديگران بگيرد سخت . . . ) سعدى . نظير : سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است . پيرزن را دست بدرخت آلو نرسيد گفت مرا خود ترش نسازد . كه گفتت بجيحون برانداز تن چو افتاده‌اى دست و پائى بزن . سعدى . كه گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند . اصل شعر : كه گويد . . . الخ ، باشد و از فردوسى است . كه كرد اى پسر سود در كاستى همه نيكنامى به و راستى . . . ) فردوسى . كه گويد كه دانا و نادان يكيست ؟ و ليكن ز آموختن چاره نيست . . . ) فردوسى . نظير ، هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ . قرآن كريم . سورهء 39 . آيهء 12 . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . كه گويد كه كژى به از راستى ! . . . چو دلرا بكژى بياراستى ! ) فردوسى . كه گويد كه نفرين به از آفرين بىآزارى و خامشى برگزين . . . ) فردوسى . كه مرده كه زنده ! ندانم تا بدآنگاه پايم يا ميرم . كه ميداند گربه كجا تخم ميگذارد . كه نالد ز ظالم كه در دور تست كه هر جور كاو مىكند جور تست . سعدى . رجوع به : كارها را كارفرما . . . ، شود . كهن جامهء خويش پيراستن به از جامهء عاريت خواستن . سعدى . نظير : مر از نان جو خويش چهره كاهى به * كه از شراب حريفان سفله گلنارى . اميدى زارى . خاك ديوار خويش ليسى به * كه ز پالودهء كسان انگشت . فرومانده در شهر خود با خسان * به از شهريارى به شهر كسان . نظامى . غثك خير من سمين غيرك . از فربه غير لاغر تو بهتر . از شاهد صادق . العرى خير من الثوب العار حبذا خانهء خود گر همه گلخن باشد . كهن گردد نو ار سنگ است و خاره كهن گشتى و نو بودى تو بىشك . . . ) ناصر خسرو .