على اكبر دهخدا
1251
امثال و حكم ( فارسى )
كه بيوسد ز زهر طعم شكر نكند ميل بىهنر به هنر . . . ) عنصرى . كه جويد بنيكى ز بدخواه راه به ديوار ويران كه گيرد پناه . اسدى . كه خنديد روزى كه نگريست زار . اسدى . كه داند در اين گنبد تيز گرد در او سور چند است و چندى نبرد . فردوسى . كه داند كرد خورشيد جهانافروز را پنهان چو خورشيد جهانافروز هست . اقبال او پيدا * . . . ) معزى . كه داند كه اين بخت بدساز چيست نهانيش با هركسى راز چيست . اسدى . كه داند كه فردا چه خواهد بدن . . . بر اين داستانها نبايد زدن . ) فردوسى . كه ديد دزد به مزد . بمژه دل ز من بدزديدى * اى بلب قاضى و بمژگان دزد مزد خواهى كه دل ز من ببرى * اى شگفتى . . . ) ابو سليك گرگانى . كه را آرزو بيش تيمار بيش . . . بكوش و منه ميوهء آز پيش ) فردوسى . كه را از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بداختر بود . فردوسى . رجوع به : چنين گفت مر جفت را باز نر . . . ، شود . كه را از عشق باشد در دل آتش عتاب دوست باشد بر دلش خوش . ويس و رامين . كه را از مگس داشت بايد نگاه ز بد چون بود ديگران را پناه . اسدى . نظير : ارب يبول الثعلبان براسه * لقد ذل من بالت عليه الثعالب . كه را با تو گويد بد بيشتر چو نبود گنهدان كه هستش هنر درختى كه دارد فزونتر بر اوى فزون افكند سنگ هركس بر اوى . اسدى . كه را بخت برگشت مردى چه سود . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . كه را بخت فرخ دهد تاج و گاه چو خرسند نبود در افتد بچاه . اسدى . رجوع به : بدى سازد كه را . . . ، شود . كه را بيش بخشد بزرگى و ناز فزونتر دهد رنج و گرم و گداز در او هركه گوئى تن آسانتر است هم او بيش با رنج و درد سر است . اسدى . رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود . كه را پشت گرمى ز يزدان بود هميشه دل و بخت خندان بود . فردوسى .