على اكبر دهخدا
1246
امثال و حكم ( فارسى )
كوزه بيدسته چو بينى به دو دستش بردار مرد بىبرك و نوا را بحقارت مشمار . . . ) كوزهء چوبين كه در وى آب جوست قدرت آتش همه بر ظرف اوست . مولوى . كوزهء خالى زود از لب بام افتد . تمثل : نيست اوج اعتبار پوچ مغزان را ثبات * كوزهء خالى فتد زود از كنار بامها . صائب . كوزهگر از كوزهء شكسته آب مىخورد . كوزهء نو آب خنك دارد . نظير : نو كه آمد ببازار كهنه شود دلآزار . نو - كر . كوزهء نو دو روز آب را سرد دارد . گج نظير : نوكر نو تيزرو . نو - كر ! كوزه هميشه از آب سالم ، درست برنيايد . تمثل : بطمع در خطر ميفت و مكن * رشتهء غم بدست آزد و تو كه نخواهد هميشه بازآمد * بسلامت ز چشمهسار سبو . ابن يمين . خويشتن را در خطر مفكن باميد بهى * كز كنار چشمه نايد تا ابد سالم سبوى . ابن يمين . آن نميدانست عقل پاى سست * كه سبو دايم ز جو نايد درست . مولوى . نبايد كه ما را شود كار سست * سبو نايد از آب دايم درست . نظامى . عادت اين پاسبانان در تو رست * نايدت هر بار دلو از چه درست . مولوى . يكدل لبتشنه نايد از سر كويت درست * كوزه در سرچشمه چون بسيار شد خواهد شكست . كاتبى . نظير : لا كل مرة تسلم لجره . كوس رسوائى ما بر سر بازار زدند . كوس لمن الملك زدن . خود را داراى قدرت و نيروى عظيم ديدن . اقتباس از آيهء شريفه : لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ . قرآن كريم سورهء 40 . آيهء 16 . اقتباس : آن دلبر عيار من ار يار منستى * كوس لمن الملك زدن كار منستى سنائى . لمن الملك بخواندى تو اميرا بيقين * با قليل الفئه كت داد در آن لشكر كام . محمد بن وصيف سگزى كيست در اين دستگه ديرپاى * كو لمن الملك زند جز خداى . نظامى . كز لمن الملك چو آيد خطاب * كس نبود جز تو كه گويد جواب . خواجو . خوش درآ مى خور در قصر ملك خرم و شاد * ز تكبر لمن الملك چه خوانى بر شاه نرسد خود لمن الملك در اين قصر ترا * اگرت چند بود عز و فر و خوبى و جاه . كوسه پى ريش رفت بروت نيز بر سر آن نهاد . كوسهء ريشپهن . متناقضين .