على اكبر دهخدا
1238
امثال و حكم ( فارسى )
كند بيشرم هر كارى كه خواهد نترسد ز آنكه آب او بكاهد . ويس و رامين . رجوع به : آدمى چون بداشت دست . . . ، شود . كند تحمل بسيار مرد را بىوقر . . . كمان چو تن بكشيدن دهد كباده شود . ) رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود . كند سوگند بسيار آشكارا دروغانديشى سوگند خوارا . جامى . نظير : قسم بر منكر است . كند شدن دندان كسى را . نوميد گشتن . مجاب شدن . زهى بهيبت تو كند شرك را دندان * زهى بحشمت تو تيز شرع را بازار . وطواط . كند شمع انديشه تارى سه چيز سبكسارى و كاهلى و ستيز . رشيد ياسمى . كند مرد ارمنده را باده شوخ كه ميخواره بر لب نمالد كلوخ ( . . . بپرهيزد از باده هشيار مرد * كه باشد فزونتر ز درمانش درد . ) مرحوم اديب . رجوع به : چه خورى چيزى . . . ، شود . كند كاهلى مرد را دلنژند در دانش و روزى آرد به بند . اسدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . كندند از مدينه و در كربلا زدند . و آنگه سرادقى كه فلك محرمش نبود . . . ) محتشم . اين نتيجه از اين مقدمه برنيايد . ربطى ميان اين دو گفته نيست . كند و كدك و كباى كتنى لفظ كلم كديم لار است . قند و قدك و قباى قطنى * لفظ قلم قديم لار « 1 » است . كندهء دوزخ . پير حريص و با طول امل . كندهاى را لوطئى در خانه برد سرنگون افكند و در وى . . . در ميانش خنجرى ديد آن لعين پس بگفت اندر ميانت چيست اين گفت آنكه با من ار يك بدمنش بد بينديشد بدرم اشكمش گفت لوطى حمد لله را كه من بد نينديشيدهام با تو بفن . مولوى . كند هركس آن كايد از گوهرش كه هر شاخ چون تخمش آيد برش . اسدى . رجوع به : از خم سركه سركه . . . ، شود .
--> ( 1 ) مراد لارستان فارس است .