على اكبر دهخدا

1229

امثال و حكم ( فارسى )

كلما لا يضمن بصحيحه لا يضمن بفاسده . مثل هبه و مال القمار و غيره . كلما ميز تموه باوهامكم فى ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم و مردود اليكم . على عليه السلام . نظير : ترا هرچه بر چشم بر بگذرد * بگنجد همى در دلت با خرد چنان دان كه يزدان نيكى دهش * جز اين است و از اين مگردان منش . فردوسى . آنچه پيش تو غير آن ره نيست * غايت فكر تست اللّه نيست . سنائى . كلما هو آت آت . ( من عاش مات و من مات فات و . . . ) حديث . كلم الناس على قدر عقولهم . اشاره : پست ميگويم باندازهء عقول * عيب نبود اين بود كار رسول . مولوى . نظير : اعبد الناس اعقلهم و نحن معاشر الانبيا امرنا ان * نخاطب الناس على قدر عقولهم . حديث به قدر عقل هركس گوى با وى * اگر اهلى مده ديوانه را مى . ناصر خسرو . چونكه با كودك سر و كارت فتاد * پس زبان كودكى بايد گشاد . مولوى . لا تفعل و افعل نكند چندان سود * چون با عجمى كن و مكن بايد گفت . كل مبذول مملول . كلمة حق يراد بها الباطل . على عليه السلام . در امر لا حكم الا للّه گفتن خوارج . كل مدع كذاب . تمثل : تو باز دعوى پرهيز ميكنى سعدى * كه دل بكس ندهم كل مدع كذاب . سعدى . اشاره : خواب ميبينم و ليكن خواب نى * مدعى هستم ولى كذاب نى . مولوى . كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته . حديث . اقتباس : كلكم راع نبى چون راعى است * خلق مانندهء رمه اوساعى است . مولوى . هركسى را به قدر ملكى هست * كه بر آن ملك حكم دارد و دست شاه در كشور و ملك در شهر * هريكى دارد از حكومت بهر گرنه از معدلت خطاب كنند * دانكه آن ملك را خراب كنند پادشاهى تو هم بمسكن خويش * بلكه در هستى خود و تن خويش اندر اين ملك و پادشاهى خود * ثبت كن نام بىگناهى خود بىحسابى مكن بهانه مجوى * كه حسابت كنند موى به موى . اوحدى . كل كه سر برهنه كرد تا جان بكوشد . تمثل : مكن بسوخته بر سركه و نمك كه ترا * گلاب شايد و كافور سازد و صندل