على اكبر دهخدا
1660
امثال و حكم ( فارسى )
ايوان فرود آمد و خود بايوان اندر شد . . . و عمر بن مقرن را بر غنايم كرد و منادى بانگ كرد كه همه چيزى بايد كه نزديك وى آورند تا گرد كند آنگاه ميان شما قسمت كند و خود برنشست و بمداين اندر آمد و بكوشك كسرى فرود آمد و آن خوانها [ كذا ] آكنده ديد از خواسته كه عدد آن كس ندانست الا خداى عز و جل از زر و سيم و . جامها و سلاح و فرش . و لشكر پراكندند و خواسته را گرد مىكردند و نزديك عمر بن مقرن بردند و قعقاع قابل نهروان برفت و هر خواسته كه يافت [ برگرفت ] تا چندان خواسته گرد آمد تا خمس بيرون كردند و ديگر بربخشيدند بر شصت هزار مرد هر مرديرا دوازده هزار درم آمد و چيزهاى بود كه نتوانستند شكستن و بخزانهء عمر فرستادند و از بس چيز كه يافته بودند ايشانرا بذان حاجت نبود از آن جمله يكى آن بود كه قعقاع نيل نهروانى يكى اشيرى [ كذا ] يافت بر وى حقهء صندوق و اندر وى پيراهن كسرى بود از مرواريد بافته و ميان هر مرواريدى ياقوتى سرخ و ديگر جامهاى زربفت و تاج كسرى يافتند و انگشترين وى و ده دست جامهء تن وى همه زربفت و اندر و سلاح كسرى زره زرين و خوذ و ساقين و ساعدين همه زرين و شش زره داودى و نه شمشير گرانمايه همچنان بنزد امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه فرستاد و از آن نيز آنچه بود و اندر خزانهء سلاح اسبى يافتند زرين زينى سيمين و گوهرها اندر وى نشانده سرخ و يك اشتر يافتند سيمين او را يك بچهء زرين به روى زينى سيمين و آن را نيز بعمر فرستاد و از آن چيزها نيز يكى آن بود كه اندر خزينهء فرش بساطى بود ديبا سيصد رش بالا اندر شصت رش اندر پهنا و آن را زمستانى خواندندى و ملكان عجم آن را باز كردندى و بدان نشستندى بذان وقت كه اندر جهان سبزى و شكوفه نماندى و بر لبهاى آن بر كرانه گرداگرد بزمرد بافته بود چنان كه هرچه اندر جهان كه بنگرستى پنداشتى كه مقبله جار است يا كشتهزارى و اندرون همه كوهها نشانده برنگ هرچه اندر جهان اسپر - غمى است و شكوفه چنانك چون بذو بنگرستى پنداشتى كه همه بشكوفه است سعد آن بساط نيز بعمر فرستاد و از آن چيزهاى ديگر بود كه در خزينه آبگينها يافتند پركافور و عنبر و مشك و بخور آن نيز بعمر فرستاد و ديگر اندر ميان شصت هزار مرد قسمت كرد و پنج يك آن نيز بعمر فرستاد و چون آن خواستها نيز بمدينه رسيد عمر رضى اللّه عنه بفرمود تا مزگت مدينه بنهادند و مردمان مدينه بيامدند و آن خواستها را بديدند و از آن خيره بماندند پس عمر رضى اللّه عنه آن همه را بميان مردمان قسمت كرد و هركسى را ديوان وى كه نهاده شود [ كذا ] بداد و از آن بساط مقدار يك بدست على بن ابى طالب را رضى اللّه عنه داده بود بهشت هزار درم بفروخت و خلق جهان از مشرق و مغرب و مصر و يمن روى اندر مدينه نهادند به خريدن آن گوهرها و زر و سيم و اين فتح مداين به ماه صفر بود سال شانزدهم از هجرت و يزدگرد برفت و بجلولا شد و سعد وقاص [ نامه ] بعمر كرد و دستورى خواست كه از پس وى بشود عمر رضى اللّه عنه گفت تو مرو و ليكن برادرت را هاشم بفرست با دوازده هزار مرد و قعقاع بن عمر را بر مقدمهء وى كن