على اكبر دهخدا

1211

امثال و حكم ( فارسى )

كسى رايگان چيز ندهد بكس . عنصرى . كسى رنج در حاصلى چون برد كه از رنج او ديگرى برخورد . دهلوى . رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود . كسى ز چون و چرا دم نمىتواند زد . . . كه نقش بند حوادث وراى چون و چراست . ) انورى . كسى زنده بر آسمان نگذرد شكار است و مرگش همى بشكرد ( . . . يكيرا برآيد بشمشير هوش * بدانگه كه آيد دو لشگر به جوش تنش كركس و شير درنده راست * سرش نيزه و تيغ برنده راست يكى را به بستر سرآيد زمان * همى رفت بايد سبك بيگمان . ) فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . كسى سازد رسن از نور خورشيد كه اندر هستى خود ذره‌وار است . . . كسى كو در وجود خويش مانده است * مده پندش كه بندش استوار است . ) عطار . كسى سوى دوزخ نپويد بپاى . . . دگر خيره سوى دم اژدهاى . ) فردوسى . رجوع به : بپاى خود بگور رفتن ، شود . كسى غم مردن زن مىخورد كه خواهرزن نداشته باشد . كسى فربهى چون شمارد ورم چه نسبت بود حاسدان را به تو . . . ) رونى . رجوع به : آماس از فربهى . . . ، شود . كسى قول دشمن نيارد بدوست جز آنكس كه در دشمنى يار اوست . سعدى . رجوع به : با كم از تركان . . . ، شود . كسى كاستوارى نه كارش بود همه كار ناستوارش بود درخت از پى آن بود ديرپاى كه پاش از سكونت نجنبد ز جاى ( . . . گران‌سنگ بايد چو پولاد گشت * خس است آنكه بازيچهء باد گشت . ) امير خسرو . كسى كاشتى جويد و سور و بزم نه نيكو بود نيز رفتن برزم . فردوسى . كسى كت بشكند از سنگ دندان تو از لب‌ها بر او در پاش خندان . خسرو دهلوى . كسى كت زروز بد آگاه كرد زبانت ز بيغاره كوتاه كرد . مرحوم اديب . رجوع به : اعذرك من اندرك ، شود . كسى كز آسمان بايد امانش نبايد بود زير آسمانش خسرو دهلوى . كسى كز بادهء خوش دور باشد اگر دردى خورد معذور باشد . ويس و رامين .