على اكبر دهخدا

1561

امثال و حكم ( فارسى )

التراب من وجهه و وضع راسه فى حجره و بكى عليه ملاء عينيه و جزع جزعا شديدا على حاله و قال يا حر الاحرار و يا شريف الاشراف و يا ملك الملوك عز على ما اصابك . . . ففتح دارا عينيه و قال بصوت ضعيف يا اخى اعتبر بما ترى و انظر الى ملك الا قاليم جريحا ساقطا الى التراب منفردا عن الاصحاب مجردا عن الاحباب قد زال ملكه و حان هلكه . . . غرر اخبار ملوك الفرس . درخت كيانى درآمد به خاك * بغلطيد بر خويشتن زخمناك برنجد تن نازك از درد و داغ * چه خويشى بود باد را با چراغ . . . * . . . تن مرزبان ديد در خاك و خون * كلاه كيانى شده سرنگون سليمانى افتاده در پاى مور * همان پشهء كرده بر پيل زور بهار فريدون و گلزار جم * به ياد خزان گشته گلزار غم نسب‌نامهء دولت كىقباد * ورق بر ورق هر سوئى برده باد سكندر فرود آمد از پشت بور * درآمد ببالين آن پيل زور ببالين گه خسته آمد فراز * ز درع كيانى گره كرد باز سر خسته را بر سر ران نهاد * شب تيره بر روز رخشان نهاد فروبسته چشم آن تن خوابناك * به دو گفت برخيز از اين خون و خاك رها كن كه در من رهائى نماند * چراغ مرا روشنائى نماند سپهرم بر آن‌گونه پهلو دريد * كه شد در جگر پهلويم ناپديد تو اى پهلوان كامدى سوى من * نگهدار پهلو ز پهلوى من كه با آنكه پهلو دريدم چو ميغ * همى آيد از پهلويم بوى تيغ سر سروران را رها كن ز دست * تو مشكن كه ما را جهان خود شكست چو دستى كه با ما درازى كنى ! * بتاج كيان دست‌يازى كنى ! نگهدار دستت كه داراست اين * نه پنهان چو روز آشكار است اين زمين را منم تاج تارك‌نشين * ملرزان مرا تا نلرزد زمين رها كن كه خواب خوشم ميبرد * زمين آب و چرخ آتشم مىبرد مگردان سر خفته را از سرير * كه گردون گردان برآرد نفير زمان من اينك رسد بيگمان * رها كن بكام خودم يكزمان اگر تاج خواهى ربود از سرم * يكى لحظه بگذار تا بگذرم