على اكبر دهخدا

1535

امثال و حكم ( فارسى )

كه كسى ناخواه او و رغم او * گردد اندر ملكت او حكم جو دفع او مىخواهد و مىنايدش * ديو هر دم غصه مىافزايدش حاش للّه ايش شاء اللّه كان * حاكم آمد در مكان و لا مكان هيچكس در ملك او بىامر او * در نيفزايد سر يكتار مو ملك ملك اوست فرمان آن او كمترين سگ بر درش شيطان او . ) مولوى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . مرواريد كژ نباشد . تمثل : از لبم باد خزان خيزد كه از تأثير عشق * چون از آن دندان كژ مژ خوش بخندد چون بهار در مثل گويند مرواريد كژ نبود چرا * كژ همى بينم چو زلف نيكوان دندان يار ليك چندان زيب دارد كژ مژى دندان او * كان نيابى در هزاران كوكب گردون گزار . سنائى . مرو بهند برو با خداى خويش بساز بهر كجا كه روى آسمان همين رنگست . مروت آنست كه در پنهان‌كارى كنند كه در آشكارا شدنش از آن خجالت نبايد برد . منسوب بانوشيروان . از تاريخ گزيده . مروت تغافل است از زلتهاى ديگران . عمرو بن عثمان صوفى . مروت نباشد بدى با كسى كز او نيكوئى ديده باشى بسى . مروت نباشد برافتاده زور برد مرغ دون دانه از پيش مور . سعدى . رجوع به : آن را چه زنى . . . ، شود . مروت نباشد ز آزادگان لگدكوب كردن بر افتادگان . امير خسرو دهلوى . مروت نپايد اگر چيز نيست همان جاه نزد كسش نيز نيست . ( اگر نيستت چيز لختى بورز * كه بىچيز كسرا ندارند ارز . . . ) فردوسى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . مروزى و رازى . گرچه هر دو بر سر يك بازيند * ليك با هم مروزى و رازيند . مولوى . مروزى و رازى افتد در سفر * همره و هم‌سفره پيش همدگر در قفس افتند زاغ و چغز و باز * جفت شد در حبس پاك و بىنماز كرده شب منزل بيك موضع بهم * مشرقى و مغربى قانع بهم چون گشاده شد ره و بگشاد بند * بگسلند و هر يكى سوئى روند . مولوى . رجوع به : رازيرا چكار . . . ، شود .