على اكبر دهخدا

1530

امثال و حكم ( فارسى )

بر سماع راست هركس چير نيست * طعمهء هر مرغكى انجير نيست . مولوى . نظير : شغاليكه مرغ ميگيرد بيخ گوشش زرد است . مرغى كه تخم زرين ميكرد بمرد . فيليپوس پدر اسكندر مقدونى سالى صد هزار خايهء زر بدارا برسم باژ ميفرستاد . چون وى بمرد و اسكندر بر اريكهء ملك نشست اين پيغام بدارا داد . فردوسى فرمايد : به دو گفت رو پيش دارا بگوى * كه از باژ ما شد كنون رنگ و بوى كه مرغى كه زرين همى خايه كرد * بمرد و سر باژ بىمايه كرد . فردوسى . رجوع به : آن دفترها را گاو خورد ، شود . مرغى كه خبر ندارد از آب زلال منقار در آب شور دارد همه سال . از قرة العيون . نظير : هر كجا باشند جوق مرغ كور * بر تو جمع آيند اى سيلاب شور تا فزايد كورى از شوراب‌ها * ز آنكه آب شور بفزايد عمى اهل دنيا زان سبب اعمى دلند * شارب شورابهء آب و گلند شور ميخور كور ميچر در جهان * چون ندارى آب حيوان در نهان . مولوى . مرغ چون بر آب شورى مىتند * آب شيرين را نديده است او مدد . مولوى . مرغ كو ناخورده است آب زلال * اندر آب شور دارد پر و بال . مولوى . مرغ كاب شور باشند مسكنش * او چه داند جاى آب روشنش ايكه اندر چشمهء شور است جات * تو چه دانى شط و جيحون و فرات . مولوى . آب شيرين چون نبيند مرغ كور * چون نگردد گرد چشمهء آب شور . مولوى . تمثل : چونكه آب خوش نديد آنمرغ كور * پيش او كوثر نمايد آب شور . مولوى . مرغى كه نكو شد بسال سر دريوزه‌گر مور در شتاست . بديع الزمان . مركب ظن بر فلكها كى دويد . از حق ان الظن لا يغنى رسيد . . . ) مولوى . رجوع به : ان الظن . . . ، شود . مركب گفتار پى كن چنگ در كردار زن . شاهراه شرع را بر آسمان علم جوى . . . ) سنائى . رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود . مرگ اگر مرد است گو نزد من آى . . . تا در آغوشش بگيرم تنگ‌تنگ * من از او عمرى ستانم جاودان او ز من دلقى ربايد رنگ‌رنگ . ) مرگ اينرا هلاك و آن را برگ زهر اينرا غذا و آن را مرگ . سنائى . رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، و رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، شود .