على اكبر دهخدا

1523

امثال و حكم ( فارسى )

نظير : قبول حق بود رد خلايق . * آنچه بر تن قبول بر جان رد . سنائى . و رجوع به : از پى رد و قبول عامه . . . ، شود . مرده آنست كه نامش بنكوئى نبرند . سعديا مرد نكونام نميرد هرگز . . . ) سعدى . مرده از جوع به كه زنده به قرض هرچه دارى به قرض ده بالفرض . . . * گر شود مرد ره بچاه دچار به كه گردد به قرض خواه دچار . ) مكتبى . رجوع به : اندر جهان تهىتر از آن . . . ، شود . مرده از نيشتر كجا نالد . رجوع به : مثل بعد شود . مرده از نيشتر مترسانش . از ملامت چه غم خورد سعدى . . . ) سعدى . نظير : برآرد گرچه نشتر تيز فصاد * ز مرده كى جهاند خون ز قيفال . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى الشاة المذبوحة لا تألم بالسلخ . مرده دل‌آزرده نگردد ز كوب . ناصر خسرو . مرده از نيشتر كجا نالد . مرده باز نيايد . ابو الفضل بيهقى . نظير : شو تا قيامت ايدر زارى كن * كى رفته را بزارى باز آرى . رودكى . مرده بهتر به تابكام عدو زيسته . تمثل : بگذر ز شر اگر نبود خيرى * نارسته به ز خار بود رسته نشنودى آن مثل كه زند عامه * مردن به از بكام عدود زسته . ناصر خسرو . نظير : بر آن زندگانى ببايست ريست * كه بر كام بدخواه بايست زيست . مرحوم اديب . مرده بهتر كه زنده و مغبون . در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليكن اندر معاملت بسته ستد و داد را مباش زبون . . . ) سنائى . مرده دل‌آزرده نگردد ز كوب . ميوهء نوباوه نترسد ز چوب . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : مرده از نيشتر . . . ، شود . مرده را كه به حال خود گذارى كفن خويش بيالايد . رجوع به : از بند گيرد بد انديش . . . ، شود . مرده ريك با مرده ميرد . نظير : رجوع به : مال مرده . . . ، شود . مرده سخن نگويد . رجوع به : از مرده حديث نيايد . . . ، شود . مرده‌شوى را ببهشت و جهنم كار نيست . رجوع به : فقرهء بعد شود . مرده‌شوى ضامن بهشت و جهنم نيست . مردهء مرا هيچكس چون من نگريد . از نفايس الفنون . رجوع به : كس نخارد . . . ، شود . مرد هنرپيشه خود نباشد ساكن كز پى كارى شده است گردون گردان .