على اكبر دهخدا

1517

امثال و حكم ( فارسى )

مرد را شرم سرخ روى كند خلق را خوب خلق و خوى كند ( هركه او از گذشته ياد كند * با دل خود بشرم داد كند شرم دل را شكسته دارد تن * شرم بستاندت ز ما و ز من شرم با خود ترا بجنگ آرد * شرم رويت بنام و ننگ آرد هركه را كرد شرم از او دورى * به درد پرده‌هاى مستورى شرم باشد بلاف نگرائى * بحديث گزاف نگرائى . . . يافت عثمان ز شرم ايمان زين * كاتب وحى گشت و ذو النورين . ) اوحدى . رجوع به : الحياء من الايمان ، شود . مرد را عقل راىزن باشد سغبهء فال‌گوى زن باشد . سنائى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . مرد را كار و كار را مردان . چيست بهتر در اين جهان جهان . . . ) سنائى . رجوع به : از هركسى كارى . . . ، شود . مرد را كو ز رزم بيمايه است دامن خيمه بهترين پايه است . سنائى . مرد را گلشن است سايهء تيغ . . . ورنه گيرد چو حيز راه گريغ . ) سنائى . مرد را نام نكو به ز هزاران پسر است . گر پسر نيست ترا نام نكو هست ترا . . . ) معزى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود . مرد راه نينديشد از نشيب و فراز . ز مشكلات طريقت عنان مناب ايدل * كه . . . ) حافظ . رجوع به : از خطر خيزد خطر . . . ، شود . مرد را يار عزم و هنر و بس . نان ز خود خواستى نز دگر كس . . . ) بديع الزمان . مرد رهى دامن مردى بگير زنده‌دلى در ره مردى بمير ( . . . هر چه بدان نور بصر يافتند * از نظر اهل نظر يافتند . ) خواجو . رجوع به : به مردى گردى . . . ، شود . مرد سركش ز هنرها عاريست پشت خم خاصيت پرباريست شاخ بىميوه كشد سر بقيام شاخ پرميوه شود خم بسلام . جامى . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . مرد سر ميدهد سر نميدهد . رجوع به : آن شنيدى كه گفت دمسازى . . . ، شود . مرد سفلى دشمن بالا بزد مشترى هر دكان پيدا بود . مولوى . مرد سقا و گلگر و حمال هر سه و انرا دليل دان بر مال . سنائى .