على اكبر دهخدا
1508
امثال و حكم ( فارسى )
بتشوير گفتم كه از بىستورى * به بيگانگى مىكشد آشنائى مرا گفت چون بار گيرى نخواهى * چو از خدمتت نيست روى رهائى به بيت عمادى جوابش بگفتم * چه گفتمش گفتمش كاى روشنائى مرا از شكستن چنان درد نايد * كه از ناكسان خواستن موميائى . انورى . مرا بتجربه معلوم شد در آخر حال كه قدر مرد بعلم است قدر علم بمال . مر آن را كه دانش بود توشه برد بميرد تنش نام هرگز نمرد . فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . مر آن گرگ را مرگ به از دمه كه بىخورد ماند ميان رمه . اسدى . نظير : محروم آن گرسنه كه بر خوان پادشاه * عمرى نشسته باشد و گويند ناشتاست . كمال اسمعيل مرائيان را بحطام دنيا بتوان دانست . ابو الفضل بيهقى . مرا اى كاشكى مادر نميزاد . ز تو هر لحظهام از نو غمى زاد . . . ) جامى . نظير : فيا ليت امى لم تلدنى و لم اكن * يزيد يرانى فى البلاد اسير . مرا بخير تو اميد نيست شر مرسان اميدوار بود آدمى بخير كسان . . . ) سعدى . تمثل : همين بس است كه گوئى ز خير و شر با او * مرا بخير تو اميد نيست شر مرسان . ضيا . نظير : احسان المحسن ان يمنعك جدواه و احسان المسيئى ان يكف عنك اذاه . مرا بزهر كش آنگه كز انگبين نتوانى . مگوى تلخ كه جان ميبرى ز گفتن شيرين . . . ) امير خسرو دهلوى . رجوع به : گره كز دست . . . ، شود . مرا بقبر ( يا ) بگور شما نميگذارند . رجوع به : از بد و نيك كس . . . ، شود . مرا بمرگ عدو جاى شادمانى نيست كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست . سعدى . نظير : پيش و پس اوراق جهان نيم نفس نيست * خوشدل چه بعمر خود و مرگ دگرانى . صائب . ايدوست بر جنازهء دشمن چه بگذرى * شادى مكن كه بر تو همين ماجرى رود . گر مرگ برآورد ز بدخواه دود * ز آن دود چنين شاد چرا گشتى زود چون مرگ ترا نيز بخواهد فرسود * بر مرگ كسى چه شادمان بايد بود . از قابوسنامه مرا تا هست سرو خويش و شمشاد چرا آرم ز بيد ديگران ياد . ويس و رامين . مرا تكيه جان پسر بر عصاست دگر تكيه بر زندگانى خطاست . سعدى . رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، و رجوع به : نزييد مرا با جوانان . . . ، شود . مرا جنگ دشمن به آيد ز ننگ . . . يكى داستان زد بر اين بر پلنگ