على اكبر دهخدا
1503
امثال و حكم ( فارسى )
محب از ضد محبوب است كر . اين پذيرفتى بماندى ز آن دگر * كه . . . ) مولوى . محبت در چشم است . رجوع به : از دل برود . . . ، شود . محبت دو سر دارد . رجوع به : اگر مجنون دل شوريدهاى . . . ، شود . محبت محبت آورد . رجوع به : فقرهء قبل ، شود . محتاج بدانهء زمين نيست مرغى كه بشاخ لا مكان رفت . عطار . محتسب خم شكست و من سر او سن بالسن و الجروح قصاص . حافظ . محتسب در بازار است . خدا ستمكاران را هم در دنيا كيفر دهد . محتسب در بازار است نه در خانه . از مجموعهء امثال طبع هند رجوع به : فقرهء بعد شود . محتسب را درون خانه چهكار . ( هركه را جامه پارسا بينى پارسا دان و نيكمرد انگار و رندانى كه در نهادش چيست . . . ) سعدى . نظير : چار ديوارى اختيارى . محتسب در بازار است نه در خانه . پيغمبر مأمور به ظاهر بود . در ظاهرش عيب نمىبينم و در باطنش غيب نميدانم . و رجوع به : الظاهر عنوان الباطن ، شود . محتسب سيه مست است مست را چه ميگيرد رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، و رجوع به : فقرهء بعد شود . محتسب كون برهنه در بازار قحبه را مىزند كه روى بپوش . سعدى . نظير : محتسب سيه مست است مست را چه ميگيرد . اگر لالائى ميدانى چرا خوابت نميبرد . كلاغ رودهاش درآمده بود ميگفت جراحم . اى فقيه اول نصحيت گوى نفس خويش را . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود . محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را . قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را . . . ) سعدى . رجوع به : فقرهء قبل شود . محراب يهود اگر كنشت است او را چه گنه كه سرنوشت است . امير حسينى رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . محرم آمد و عيش بزرگ زنها شد براى گوشهنشينان بهانه پيدا شد . محرم بيك نقطه مجرم است . ميان دوستان يكدل فرط گستاخى موجب ملال و كدورت شود . تمثل : چو محرم شدى از خود ايمن مباش * كه محرم بيك نقطه مجرم شود . اسيرى مشهدى محرم دارا دريد پهلوى دارا . زادهء خسرو شكافت سينهء خسرو . . . ) نظير : من از بيگانگان هرگز ننالم * كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد .