على اكبر دهخدا
1476
امثال و حكم ( فارسى )
گفتار محمد رسول اللّه * وندر دل كينه چونكه قارن . ناصر خسرو . رجوع به : مثل كوه البرز ، و رجوع به : مثل كوه ثبير ، شود . مثل كوه كمر بستن . گوهر عالم توئى در بن دريا نشين * پيش خسان همچو كوه بيش كمر برمبند . عطار . مثل كهربا . رنگى پريده . مثال : چهره از بيم كهربائى گشته . ظفرنامه . مثل كيگائيها . لوچ . احول . مثل كيميا . نامى محض . مثال : منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا . عبد الواسع جبلى . مثل گاز . دهان باز كرده . مثال : رفت آنك از پى يك خردگى از چشم امل * باز كرده دهن از حرص چو گازش بينيد كمال اسمعيل . مثل گاله . دهانى فراخ . مثل گاو . نادان . پرخوار . نعرهزن . مثل گاو بچرم گر نگرستن . با نگاهى خشمآلود ديدن . مثال : گفتم كه مرا ز غم بسه بوسه بخر * دل تافته گشتى و گران كردى سر از بهر سه بوسهاى بت بوسه شمر * چون گاو بچرم گر به من در منگر . فرخى . مثل گاو جنگى . مثال : كل همچو گاو جنگى هركس بينه بزن * در شأن كل خدا گفت كلا لينبذن . مثل گاو حاج ميرزا آقاسى . آنكه بىاذن و اجازت بهر خانه درآيد . مثل گاو خراس . مثال : مانم به چشم بسته بگاو خراس ليك * هستم ز آب چشم چو خر مانده در خلاب . كمال اسمعيل . خويشتن بينى از نهاد و قياس * گرد خود گشتهاى چو گاو خراس . سنائى . دشمن شكوه شير ببيند ز صولتت * گر زانكه چشم بسته چو گاو خراس نيست . ابن يمين . در سفر ماه و سال چون نسناس * ليك بر جاى همچو گاو خراس گرچه بسيار ره نوشته بود * گرد بر گرد خويش گشته بود . از سير العباد سنائى . چو گاوى كه عصار چشمش بهبست * دوان تا شب و شب همانجا كه هست . خراسى ديد روزى پير خسته * كه ميكردند و اشتر چشم بسته بزد يك نعره و اندر جوش آمد * كه تا ديرى از او باهوش آمد