على اكبر دهخدا

1449

امثال و حكم ( فارسى )

مثال : وگر بتنگى سوراخ سوزن آيد راه * بسان تسنه ( كذا ) در او در شود بوقت گذر . عنصرى . رجوع به : مثل چشم سوزن شود . مثل سوزمانيها . با پيرايهء قبيح . سخت بىآزرم . مثل سوزن از حرير گذشتن ، از پرنيان گذشتن . مثال : گر كنى بر سد اسكندر سنان را آزمون * بگذرد از سد اسكندر چو سوزن از حرير سوزنى . گفتم چگونه بگذرد از درقه روز جنگ * گفتا چنان كجا سر سوزن ز پرنيان . فرخى . چو سوزنى لقب آمد ز حر نار سقر * برون جهان چو سر سوزن از حرير مرا . سوزنى . كند جاى چون سوزن اندر حرير * سنان تو در عيبهء كرگدن . فرخى . خدنگ غمزهء شوخت ز جوشن دل من * گذار كرد چو سوزن كه در حرير شود . اوحدى . بحلقهء زره اندر سنان تيز سرش * چنان رود كه بدرز حرير بر سوزن . عنصرى . مثل سوزن . تنگ‌چشم . به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمى * كه تارى ريسمان در چشمت آيد . اثير اومانى . رجوع به : مثل چشم سوزن و مثل سوراخ سوزن شود . مثل سوزن . كالا برة تكسو الناس و استها عارية . دوخته خلعت ثناى همه * خود برهنه نشسته چون سوزن . جمال الدين عبد الرزاق . مثل سوسك . رجوع به : فقرهء بعد شود . مثل سوسك سياه . بمزاح ، كودكان سيه چرده را بدان تشبيه كنند . مثل سوسمار . مثل سوسن . ده زبان . ده زبان همچو سوسنى ليكن * بر تو از رازها بوند ايمن . كمال اسمعيل . گشته است زبانم ده چون سوسن آزاده * در مالش دو مشتى دورو چو گل رعنا . وطواط . اگرچه سوسن را جمله تن زبان گردد * هنوز قاصر باشد ز ذكر شكر ربيع . كمال اسمعيل . هرچند كه هستى اى نگار دل‌جوى * چون لاله همه رنگ و چو سوسن همه بوى نيكو نبود كه باشى اى سلسله موى * چون سوسن ده زبان و چون لاله دوروى . عبد الواسع جبلى خازنان هشت جنت عاشق رويش شدند * در ثناى او چو سوسن ده زبان برداشتند . عطار . خداوندا ز مدح تو زبان بنده درماند * وگر چون سوسن آزاد سر تا پا زبان گردد . كمال اسمعيل چون سوسن ده زبان در اين سر * مىدار زبان و بىسخن باش . عطار . مثل سيب سرخ . گونهء سرخ .