على اكبر دهخدا

1438

امثال و حكم ( فارسى )

وان نار بكردار يكى حقهء ساده * بيجاده همه رنگ بدان حقه بداده لختى گهر سرخ در آن حقه نهاده * لختى شطب زرد بر آن روى فتاده بر سرش يكى غاليه دانى بگشاده * و آكنده در آن غاليه دان سونش دينار . منوچهرى . وان قطره باران كه برافتد به گل زرد * كوئى كه چكيده است گل زرد بدينار . منوچهرى . امروز همى بينمتان بار گرفته * وز بار گران جرم تن ادبار گرفته رخسار كتان‌گونهء دينارگرفته * زهدانكتان بچهء بسيار گرفته آورد شكم پيش وز گونه شده رخسار . منوچهرى . ز بيم تيغ تو آن را كه دشمن دار تو باشد * همه‌ساله دو رخ بر گونهء دينار تو باشد . فرخى . مثل ديو . با جثهء كلان . مثل ديوار . ساكت . بىجنبش . مثل ديوار گوشتى . حاجب ماوراء . مثل ديوان بلخ . مثال . اين مگر آن حكم باشكونهء بلخ است * آرى بلخ است روستاى سياهان . خاقانى . رجوع به : حكم سدوم . شود . مثل ديو از آهن گريختن . ز دست طبع و زبانت چنان گريزد بخل * كه ديو از آهن و لا حول و لفظ استغفار . ازرقى . مثل ديو از قل اعوذ گريختن . مثال . گريزنده گشته است بخل از كفش * كفش قل اعوذ است و بخل اهرمن . فرخى . مثل ديو از لا حول گريختن . مثال : ز توقيع همايون تو گردد * چو از لا حول ديو فتنه مدحور . ابو الفرج رونى . بدخواه لعين را بود از هيبت نامت * قهرى كه ز لا حول بود ديو لعين را . معزى . ز دست و طبع و زبانت چنان گريزد بخل * كه ديو از آهن و لا حول و لفظ استغفار . ازرقى . مثل ديو سفيد . بلندبالا و فربه و سفيد . مثل ذره سرگردان . چون بديدم آفتاب روى او * بر مثال ذره سرگردان شدم . عطار . اندر هواى رويتو اى آفتاب حسن * تا كى زنم چو ذرهء سرگشته دست و پاى . عطار . مثل ذغال . سياه : ابرى تيره ، رنگ چهره‌اى بسياهى گراييده از اثر توجه خون . مثل راه بازار . پرآمد شد .