على اكبر دهخدا

1434

امثال و حكم ( فارسى )

مثال : پيش عدو خوار ذو الفقار خداوند * شخص عدو روز گير و دار خيار است . ناصر خسرو . مثل خياطهء ابريشم . رشتهء باريك . لبى نازك . مثل خيزران بر خود پيچيدن . مثال : همى لرزد به خود بر بيد گوئى برگ بيدستى * همى پيچد به خود بر رمح گوئى خيزران آمد . كمال اسمعيل مسكين ضعيفه والدهء گنده پير من * بر خود همى بپيچد از اين غم چو خيزران . وطواط . مثل خيك . باورم . باآماس . شكمى بزرگ . مثل خيك نفط . شكمى كلان و سياه . مثل خيل زنبور . به جماعت به طرفى حمله برده . تيغ‌داران قضا با تيرهاى آبدار * بر سر اعداى تو چون خيل زنبور آمده . لامعى . مثل خيمه . چارقدى بزرگ . مثل داغ گازر . نرفتنى . محو نشدنى . آلايش خون لشكر چين * با فيض سحاب سيل گستر از چشمهء تيغ بندگانش * هرگز نرود چو داغ گازر . سيف اسفرنگ . چشمهء مهر تو داغى است كه هرگز نرود * از دل‌سوختگان همچو خط قصاران . سيف اسفرنگ . بر دل من نشان غم مانده چو داغ گازران * تا تو ز نيل رنگرز بر گل تر نشانگرى . خاقانى . مثل دال . بخم . دوتا . كوژ مثال : ماهى كه قاف تا قاف از عكس اوست روشن * چون روى تو بديده پشتى چو دال كرده . عطار . ميران بر او همچو الف راست برآيند * گردند ز بس خدمت از كوژتر از دال . فرخى . ز قهر او شده كوه گران چو حلقهء ميم * ز خدمتش شده پشت فلك چو قامت دال . سنائى . كسى كه با تو دلش چون الف نباشد راست * ز هيبت تو شود قامتش خميده چو دال . معزى . كاين فلك منحنى سالخورد * قد الف‌وار مرا دال كرد . خواجو . مثل دانه بر تابه . ناشكيبا ، بىقرار . مثال : چون دانه بر تابه مضطرب مىباشد . مرزبان‌نامه . بسان دانه بر تابه فشانده * به راه دلبرش ديده بمانده . ويس و رامين . بسان دانه‌اى بر تابه بىرام * بمانده چشم بر راه دل آرام . ويس و رامين . مثل دايره . بىپا و سر . سرگردان . كارم از دست شد و كار مرا * نيست چون دايره پائى و سرى . عطار . چون دايره بىپا و سرم زانكه تو دارى * بر دايره ماه‌رخ از نقطه دهانى . عطار .