على اكبر دهخدا
1409
امثال و حكم ( فارسى )
مثل بنات النعش . پراكنده . مثال : و كنا به اجتماع كالثريا * فصيرنا الزمان بنات نعش . آنقوم كه بودند پراكندهتر از نعش * گشتند فراهم ز سخاى تو چو پروين . سنائى . بر بارهء چون گردون رانده همه شب چون مه * كرده چو بنات النعش آن لشگر چون پروين . مسعود سعد . همچون بنات نعشند از هم گسسته اكنون * قومى كه برخلافت بودند چون ثريا . . معزى . سپاهيرا كه بدخواهت همى گرد آورد شاها * كنى همچون بنات النعش اگر هستند چون پروين . معزى . بمدح مالش طرف حمايل تو همين * بنات نعش فراهم شدند چون پروين . مختارى . جمع برآمد همى شكوفه چو پروين * باز شود چون بنات نعش پريشان . مختارى . جمعى ديدم چون بنات النعش از يكديگر دور افتاده و رنجور و مهجور گرد آمده . مقامات حميدى . كى ديدهاى دو دوست كه جوزا صفت شدند * كايامشان چو نعش يك از يك جدا نكرد . خاقانى . مثل بند تنبان كوتاه . ( يا ) بند زير جامهء كوتاه . آنكه پس از آمدن فى الفور برود . مثل بند قبا . رشتهء درشت بريده . مثل بنفشه . سوكوار . بنفش . سرافكنده . مثال : بىگل رويش در ايام شباب * چون بنفشه سوكوارى ماندهام . عطار . از زخمهاى پنجه و از بادهاى سرد * بر چون بنفشه دارد و چهره چو زعفران . وطواط . تا كى آخر چو بنفشه سر غفلت در پيش * حيف باشد كه تو در خوابى و نرگس بيدار . سعدى . مثل بنگه لورى ( يا ) لولى . با كالائى آشفته و شوريده مثال : با تركتاز طرهء هندوى تو مرا * همواره همچو بنگهء لوليست خان و مان . كمال اسمعيل . عرصهء بارگهت راست كه بيند خورشيد * چرخ را بنگه لورى سزد ار نام نهد . مجير بيلقانى . باطنى همچو بنگه لولى * ظاهرى همچو كلبهء عطار . عطار . مثل بو بكر سبزوار . خوار و زبون . تمثل : سبزوار است اين جهان كج مدار * ما چو بو بكريم در وى خوار و زار . جلال الدين رومى . دين ببازار آن عشيرت دون * همچو بو بكر سبزوار زبون . دهخدا . و قصه اين است : شد محمد الب الغ خوارزمشاه * در قتال سبزوار بىپناه تنگش آوردند لشكرهاى او * اسپهش افتاد در قتل عدو سجده آوردند پيشش كالامان * حلقهمان در گوش كن وا بخش جان هر خراج و هر صله كه بايدت * آن ز ما هر موسمى بفزايدت