على اكبر دهخدا

1403

امثال و حكم ( فارسى )

مثل ابن سعد . خشمگين . بر اسبى بلند نشسته . مثل اجل معلق . از كلمهء معلق معنى لغوى آن اراده نميشود . و از اين تعبير ، بناگاه رسيدن كسى را خواهند كه از او كراهت دارند . مثل احنف . حليم . بحلم ار چند مذكور است احنف هركه حلمت را * بداند زو غريب آيد كه وهم اندر خبر بندد . عبد الواسع جبلى . آن مهتر عالى محل رايش چو شمس اندر حمل * در حلم چون احنف مثل در جود چون حاتم بدل . عبد الواسع جبلى . مثل ارغوان . شرابى سرخ . رخساره‌اى گل‌رنگ . مثل ارم . رجوع به : مثل باغ ارم ، شود . مثل اره . دست و يا زبانى خشن و درشت . مثل اژدها . پرخوار . شوخ ديده . مثل ازرق شامى . با موئى زرد و چشمى آسمانگونى . قسى ، سنگدل . مثل است اين كه سر فداى شكم . پوستين پاره‌اى ز دوشم كم . . . ) بهائى . مثل استخوان . نانى نهايت خشك . مثل اسفند . مثل اسفند بر آتش . بىقرار . مضطرب . مثال : خبر از خود ندارم چون سپند از بيقراريها * نميدانم كجا خيزم نميدانم كجا افتم . صائب . جز خال چون سپند تو بر روى آتشين * ساكن نديده بر سر آتش كسى سپند . مثل اسكلت . بسيار لاغر . نظير : مثل تشريح . كلمهء اسكلت فرانسه است . مثل اشتر بر نردبان . هويدا . رسوا . در بر آن كار عالى كار خلق * اشترى بر نردبان خواهد بدن . عطار . مثل اشتر پير گوش بدراى داشتن . منتظر فرمان بودن . مثال : اسب او گوش برآهيخته‌تر * ز اشتر پير بر آواز دراى . فرخى . مثل اشتر در وحل . بىجنبش . ناتوان . از وفات او چنان گشتم كه در بيتى كنون * هر رمان عاجز فرومانم چو اشتر در وحل . عبد الواسع جبلى . مثل اشتر دولاب . سرگردان . مثال : بسان اشتر دولاب گشته سرگردان * به از نهايت كار آگه و نه از آغاز . ظهير . مثل اشعب طماع . بسيار اميدوار و پرآرزو . مثل اشك چشم . آب يا روغنى صافى . نظير : اصفى من الدمعة ، من عين الديك .