على اكبر دهخدا

1387

امثال و حكم ( فارسى )

تمثل : زمام عقل بدست هواى نفس مده * كه گرد عشق نگردند مردم هشيار من آزموده‌ام اين رنج و ديده اين سختى * ز ريسمان متنفر بود گزيدهء مار . سعدى . عبث نبسته‌ام از روى و موى راه نظر * گزيده مارم و ميترسم از سياه و سفيد . وحيد قزوينى . ز مار خستهء گيسوى دلبران ترسد * چنان كه مار گزيده ز ريسمان ترسد . غنى . سنبل اسير زلف ترا دام وحشت است * افعى گزيده ميرمد از شكل ريسمان . سليم . چنان ز مرگ بترس از سيه سپيدى موى * كه مرد مار گزيده ز شكل پيسه رسن . جمال الدين عبد الرزاق . مارگير را در آخر مار كشد . نظير : سبو به راه آب مىشكند . رجوع به : از مار گير مار برآرد . . . ، شود . مار مرده نگزد . گج . رجوع به : از مرده حديث . . . ، شود . مار مهره ، هر مارى ندارد . جامع التمثيل . مار نزايد جز مار بچه . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . مار و مرغ آرى چو سنگ و دام را درخور شدند مار بيرون آيد از سوراخ و مرغ از آشيان . معزى . رجوع به : اذا جاء اجل البعير . . . ، شود . مار هر كجا رود بلانه خود راست رود . رجوع به : الرايد لا يكذب . . . ، شود . ما ريگ تك جوئيم ديگران آب گذرا . ما با تو بپائيم و ديگران تو را بگذارند . مازندران خرم و شاد باد هميشه بر و بومش آباد باد كه در بوستانش هميشه گل است بكوه اندرون لاله و سنبل است هوا خوشگوار و زمين پر نگار نه گرم و نه سرد و هميشه بهار نوازنده بلبل بباغ اندرون گرازنده آهو براغ اندرون همه ساله خندان لب جويبار بهر جاى بازى شكارى به كار دى و بهمن و آذر و فروردين هميشه پر از لاله بينى زمين . كه . . . ) فردوسى . مازندرانى از اين بيش نميرد . گويند غريبى بمازندران گورى را ديد كنده و مردمانى بر آن گرد آمده و در ميانه پيرى گريان از پير پرسيد بر كه ميگريى گفت بر خود كه اينك مرا به خاك سپارند مرد متعجب از حاضران پرسيد زنده را چگونه بگور كنيد گفتند تو غريبى و ندانى كه . . . مازو و نيل در جائى گران شدن . كنايه از كثرت سوكوارى و عزادارى در جائى باشد . تمثل :