على اكبر دهخدا
1188
امثال و حكم ( فارسى )
رفتم بر دربانش و گفتم سخن خويش * گفتا مبر انده كه بشد كانت بگوهر . ناصر خسرو . بردم گمان كه سينهء من كان گوهر است * ناگه گرفت پيكان در كان من مكان گوهر ز كان نرفت و ليكن بعاقبت * از دولت تو باز بگوهر رسيد كان . معزى . كان على رؤسهم الطير . بىهيچ جنبشى نشسته يا ايستاده بودند . آن رسول مجتبى وقت نثار * خواستى از ما حضور و صد وقار آن چنان كه بر سرت مرغى بود * كز فواتش جان تو لرزان شود پس نيارى هيچ جنبيدن ز جا * تا نگيرد مرغ خوب تو هوا دم نيارى زد به بندى سرفه را * تا نيايد ناگهان پرد هما ور كست شيرين بگويد يا ترش * بر لب انگشتى نهى يعنى خمش . مولوى . كاوه كه داند زدن بر سر ضحاك پتك كى شودش پاىبند كوره و سندان و دم . خاقانى . كاه از تو نيست كاهدان از تست ( يا ) كاهزن « 1 » از تست . هرچند خود بهاى خوردنيها ندادهاى زيادهروى و پرخوارى تو مايهء مرض و سقم تواند شد . تمثل : بسيار مخور كه نان هراسان از تست * بر خويش ترحمى كه اين جان از تست ديگ شكم از طعام لبريز مكن * گر كاه نباشد ز تو كهدان از تست . مير الهى همدانى . اشاره : چو هم كاه از من و هم كاهدانم * دليل اينهمه خوردن ندانم . ايرج ميرزا . كاه بايد كه بنازد كه خريدارى يافت كهربا را چه تفاخر كه پى كاه شود . اوحدى . كاه بده كلاه بده يك غاز و نيم هم بالا بده . كاه بر دهان گرفتن . عملى بعلامت زنهارخواهى است كه در هندوستان مرسوم بوده . مثال : گر بميدان رياضت كهربا ( دعوت ؟ ) كنند * كاه گيرد در دهان از شرم رنگ زرد ما . سليم . كاه برگى پيش باد آنكه قرار ! . . . رستخيزى وانگهانى فكر كار ! ) مولوى . كاه پارينه بباد دادن . خودفروشى را از اعتبار و دولت گذشته سخن گفتن . كاه پوسيده باد دادن . بدولتى گذشته فخر آوردن . كاه پيش سگ و استخوان پيش خر نهادن . آلت زرگر بدست كفشگر * همچو دانهء كشت كرده ريگ در
--> ( 1 ) كاهزن تورى از طناب باشد كه بكاه آكنند و بر خر بار كنند .