على اكبر دهخدا
1380
امثال و حكم ( فارسى )
امر داده است ، پسر چنان كرد و مادر را نهايت شادان يافت . گفت فردا بحمام شو كه شب بخانهء شوى شوى شبانگاه مادر را بر چاروائى نشانده بصحرا برد و در مغازهاى بنشاند و گفت باش تا داماد باستقبال آيد و خود بازگشت پيرزن با خود مىسرود : « بهبينى خطبه را خواندند * برنج خيساندند آيا مردك جوان است * آيا ابرو كمان است . » . پس از ساعتى از دور دور روشنائى . ديد گفت آرى اينك مشعلها را آوردند . شعلهها از چشم گرگى ميتافت كه بجانب او ميشتافت . گرگ نزديك شد پيرزن دستهاى گرگ را در گردن ديده پنداشت داماد است ليكن گرگ دندانها بگلوى او فشرد و زال گفت . . . ما حفظ فر و ما كتب قر . نظير : كل علم ليس فى القرطاس ضاع . رجوع به : العلم صيد . . . ، شود . ما حيلة الريح اذا هبت من داخل . شايد اصل مثل از فارسى ترجمه شده است چنان كه فردوسى نيز آن را آورده است آنجا كه از زبان گرسيوز در باب سياوش بافراسياب فرمايد : هر آنگه كه بيگانه شد خويش تو * بدانست راز كموبيش تو ازو خويشتن را نگهدار باش * شب و روز بيدار و هشيار باش چو بشناخت او راه سامان تو * تواند بدى كرد بر جان تو نبينى از او جز همه درد و رنج * پراكندن دوده و نام و گنج بر اين داستان زد يكى رهنمون * كه بادى كه از خانه آيد برون ندانند درمان آن را ببند * اگر بد نخواهى تو بنيوش پند . فردوسى . نظير : چون دشمن از خانه خيزد با بيگانه جنگ بالا گيرد . ابو الفضل بيهقى . كرم درخت از خود درخت است . شكايت از كه كنم خانگيست غمازم . حافظ ، پر من است كه بر من است . چون دوست دشمن است شكايت كجا برم . اظهرى . چو سگ در رمه گشت بزغاله گير * شبان گو بسگ زن نه بر گرگ پير . امير خسرو دهلوى . و رجوع به : از ماست كه بر ماست ، شود . ما خود افتادگان مسكينيم حاجت تيغ بركشيدن نيست . سعدى . نظير : ما خود شكستهايم چه باشد شكست ما . ما خود شكستهايم چه باشد شكست ما با چون خودى درافكن اگر پنجه ميكنى . . . ) رجوع به : فقرهء قبل شود . ماخولياى مهترى سك مىكند بلعام را از مايهء بيچارگى قطمير مردم مىشود . . . ) سعدى . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . ما خيك پنير را رها كرديم خيك پنير ما را رها نمىكند . گويند معلمى از