على اكبر دهخدا
1362
امثال و حكم ( فارسى )
لئيمان در جفا صافى شوند چون وفا بينند خود جافى شوند ( اين بود خوى لئيمان دنى * بد كند با تو چو نيكوئى كنى با لئيمى چون كنى قهر و جفا * بندهاى گردد تو را پس باوفا كه . . . ) مولوى . مر لئيمان را بزن تا سر نهند * مر كريمانرا بده تا بر دهند . مولوى . و ان انت اكرمت الكريم ملكته و ان انت اكرمت اللئيم تمردا . و رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود . لباده بر گاو نهادن . لباده بضم لام بارانى نمدين باشد . مثال : آتش خشم تو چون زبانه برآرد * شير فلك برنهد بگاو لباده . كمال اسمعيل . رجوع به : رخت بر گاو نهادن ، شود . لب برچيدن . آمادهء گريستن شدن . لب بود كه دندان آمد . من يا او بر شما پيشى و از آنرو بيشى داريم . نظير : العين اقدم من السن . نخست ارچه لب بود و آنگاه دندان * ببين تا چه طرفه است اين حال يا رب همه در درون صف كشيده چو دندان * بمانده بدر بر من خسته چون لب كمال اسمعيل . لب پير با پند نيكوتر است بگو درز گفت اين سخن درخور است . . . ) فردوسى . رجوع به : آنچه در آينه جوان . . . ، شود . لب تر مكن به آب كه طلق است در قدح دست از كباب دار كه زهر است توأمان هان صائم نوالهء اين سفله ميزبان * زين بىنمك ابا منه انگشت در دهان . . . با كام خشك و با جگر تفته درگذر * اكنونكه در سراسر اين سبز گلستان كافور همچو گل چكد از دوش شاخسار * زيبق چو آب برجهد از ناف آبدان . منسوب برودكى . لب تشنه نيز نگذرد از جويبار اسب . كاتبى لبروزى . كمروزى و تنگمعاش . مثال : هرگز نبدم لب تو يا رب روزى * يا بندهء تو نيست مگر لبروزى گيسوى تو صد روز شبى كرد و ليك * رخسارهء تو نكرد يك شب روزى . پيغو . رجوع به : گنجشگ روزى ، شود . لب زيرين بالا كردن . با لب اشارت كردن . مثال : مجير بيلقانى خطاب به ممدوح گويد : خداوندا ترا گفتم كه اين شش طاق پيروزه * كه خوانندش سپهر نيلى و گردون مينائى