على اكبر دهخدا
1346
امثال و حكم ( فارسى )
پادشاهى كه به پيش تخت او * فرق نبود از امين و ظلمخو آنكه ميلرزد ز بيم رد او * و آنكه طعنه مىزند بر جد او « 1 » فرق نكند هر دويت باشد برش * شاه نبود خاك عالم بر سرش . ذرهاى گر جهد تو افزون شود * در ترازوى خدا موزون شود . . . * . . . معنى جف القلم كى اين بود * كه جفاها با وفا يكسان شود ؟ بل جفا را هم جفا جف القلم * و آن وفا را هم وفا جف القلم . . . . * . . . فعل تست اين غصههاى دمبدم * اين بود معنى قد جف القلم كه نگردد سنت ما از رشد * نيك نيكى را بود بد راست بد . . . * . . . ترك كن اين جبر را كه بس تهى است * تا بدانى سر سر جبر چيست ترك كن اين جبر جمع منبلان * تا خبر يا بى از آن جبر چو جان . مولوى . زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار گر نبودى اختيار اين شرم چيست * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست زجر استادان بشاگردان چراست * خاطر از تدبيرها گردان چراست آنزمان كه مىشوى بيمار تو * ميكنى از جرم استغفار تو مينمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيت كه باز آيم بره عهد و پيمان ميكنى كه بعد از اين * جز كه طاعت نبودم كارى گزين . . . * . . . در هر آن كارى كه ميلستت بدان * قدرت خود را همى بينى عيان در هر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * اندر ان جبرى شوى كاين از خداست . مولوى . پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ خواجه چون بيلى بدست بنده داد * بىزبان معلوم شد او را مراد دست همچون بيل اشارتهاى اوست * آخر انديشى عبارتهاى اوست . . . * . . . سعى شكر نعمتش قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود
--> ( 1 ) بخت .