على اكبر دهخدا
1335
امثال و حكم ( فارسى )
گوى بردى گر زبان دارى نگاه در فضولى ميكنى ديوان سياه . . . ) عطار . : رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . گويم مشكل و گر نگويم مشكل . نظير : مرا درديست اندر دل كه گر گويم زبان سوزد * وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد . گويند در عقب بدى مير و پادشا . كاتبى . گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آرى شود و ليك به خون جگر شود . حافظ . رجوع به : تا گوساله گاو . . . ، شود . گويند صبر كن كه ترا صبر بردهد آرى دهد و ليك بعمر دگر دهد . دقيقى . گويند صبر كن كه شود خون ز صبر مشك آرى شود و ليك بعمر دگر شود . جمال الدين عبد الرزاق . گويند كه هر چيز بهنگام بود خوش اى عشق چه چيزى كه خوشى در همه هنگام . سوزنى . اين بيت را بنام اديب صابر نيز ديدهام . گويى ببلا ساغون ( يا ، گويند كه در سقسين ) تركى دو كمان دارد گر زين دو يكى گم شد ما را چه زيان دارد . مولوى . نظير : ما را بگازران رى چكار كه جامه را پاك شويند يا ناپاك . گويى بپالوده خوردن ميرود . تمثل : مادرش زره بر وى راست ميكرد . . . و ميگفت دندان فشار با اين فاسقان تا بهشت يا بى چنان كه گفتى بپالوده خوردن ميفرستد . ابو الفضل بيهقى . گويى پى آتش آمده است . گويى بسؤال آتش آمده است . بمحض آمدن مراجعت كردن ميخواهد . پيش از اختراع گوگرد و كبريت معمول امروز ، آتش را زير خاكستر حفظ ميكردند و البته گاهى ميمرد . آنوقت خادمه و يا طفلى را بطلب آتش بهمسايه ميفرستادند . گرچه از حضرت تو عذر بتعجيلم هست * مثلا آنكه فلان خواست ز به همان آتش . اثير اومانى اى گشته دلم بىتو چو آتش گاهى * وز هر رگ جان من به آتش راهى چون ميدانى كه در دل آتش دارم * ناآمده بگذرى چو آتش خواهى . عطار . گويى تاوان ميدهد . بسيار دير ميكشد . جان همى دادم به آسانى فراقت گفت هى * اين توقف بين كه پندارى كه تاوان ميدهد . كمال اسمعيل .