على اكبر دهخدا
1296
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود . گر سنگ همه لعل بدخشان بودى پس قيمت سنگ و لعل يكسان بودى . رجوع به : اگر ژاله هر قطرهاى . . . ، شود . گرسنگى را چه ديدهاى ؟ رجوع به : چو ترك گرسنه . . . ، شود . گرسنگى عمارت باطن كند و سيرخوردگى عمارت بطون . از كشف المحجوب . گرسنه چشم . قحط ديده . حريص . مثال : ز من مرنج چو بسيار بنگرم سويت * گرسنه چشمم و سيرى ندارم از رويت . اين گرسنه چشم بىترحم * خود سير نمىشود ز مردم ابناى زمان بسان گندم * وين دور فلك چو آسيابست . سعدى . گرسنه چون سير شود رك فضول دروى بجنبد . تاريخ سلاجقهء كرمان لمحمد ابن ابراهيم . نظير : نعوذ باللّه من الكريم اذا جاع و من اللئيم اذا شبع . يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود . گرسنه شكم بر نمد دوخت چشم كه همسايهء گوشت بوده است پشم . از شاهد صادق . رجوع به : چو ترك گرسنه . . . ، شود . گرسنه مردمان و كسرى سير سگ بود اينچنين امير نه شير . سنائى . گر سياه است و هم آهنگ تو است تو سفيدش خوان كه همرنگ تو است . مولوى . گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبى را چه غم تا غم خورد مرغ هوا . مولوى . گر شادى دل ز زعفران خاست چون رنگ غم است زعفران را . خاقانى . گر شاه توئى ببخش و مستان چيز از شهرى و روستائى زيرا كه ز خلق خواستن چيز شاهى نبود بود گدائى . ( . . . يا باز شه است يا تو بازى * زيرا كه چو باز ميربائى . ) ناصر خسرو . رجوع به : خواستن كديه است . . . ، شود . گر شبان پاس ندارد رمه را گرگ از پاى درآرد همه را . جامى ، گرش بينى و دست از ترنج بشناسى روا بود كه ملامت كنى زليخا را . سعدى .