على اكبر دهخدا
1287
امثال و حكم ( فارسى )
گرچه حجاب تو برون از حداست هيچ حجابيت چو پندار نيست . عطار . گرچه خوبى بسوى زشت بخوارى منگر كاندر اين ملك چو طاوس به كار است مگس . سنائى . گرچه دارد مور چون كوهى كمر اين دگر باشد بلا شك آن دگر . عطار . و رجوع به : پنج انگشت برادرند . . . ، شود . گرچه دارد ناردانه رنگ لعل نابسود نيست لعل نابسوده در بها چون ناردان . ازرقى . گرچه دانى كه نشنوند بگوى . . . هرچه ميدانى از نصيحت و پند . ) سعدى . نظير : وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ . سورهء 51 آيهء 55 . قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ . قرآن كريم . سورهء 6 آيهء 91 گرچه در نفط سيهچهره توان ديد و ليك آن نكوتر كه در آئينهء بيضا بينند . خاقانى . گرچه دريا با بر آب دهد لب دريا هميشه خشك بود ( نفس من اگرچه جانبخش است * جگرم غرق خون چو مشك بود . . . ) سلمان ساوجى . گرچه رسن دراز سرش هم بچنبر است آويزد آنكسى كه گريزد ز مهر تو . . . ) معزى . رجوع به : رسن را گذر بر چنبر است . شود . گرچه ز پشمند هر دو هرگز نبود زى خرد اى دوربين پلاس چون پرنون . ناصر خسرو . رجوع به : اين الثرى و الثريا . . . ، شود . گرچه ز خاك هست به از خاك نسترن گرچه ز عالم آمدهاى به ز عالمى . . . * دل به ز سينه باشد و جان به ز كالبد سر به بود ز افسر و تن به ز پيرهن . ) اديب صابر . گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو كند ليك نسنجد بدان زيرك زر عيار . خاقانى . گرچه سايه عكس شخص است اى پسر هيچ از سايه نتانى خورد بر ( . . . هين ز سايه شخص را ميكن طلب * در مسبب رو گذر كن از سبب . ) مولوى . گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه كم است آخر از مگس عنقا . سنائى . گرچه شيرين و دلكش است رطب نخورد طفل اگر بداند تب تب نديد او بديد شيرينى لاجرم حال او همى بينى . اوحدى . گرچه صد بار باز گردد يار سوى او بازگرد چون طومار .