على اكبر دهخدا

653

امثال و حكم ( فارسى )

ستم خيزدت عبره پيش * كه نتوان بره خورد چون مرد ميش . . . ) امير خسرو . نظير : تا برى زير سايه بازش رخت * شاخه بر بر ميار بيخ درخت بره خواهى و كشك و روغن و شير * ميش را پشم گير پوست مگير . دهخدا . چو كشور شود پر ز بيداد و كين * بود همچو بيمارى اندوهگين نباشد پزشكش كسى جز كه شاه * كه درمانش سازد بگنج و سپاه . اسدى . چو كعب الغزال است پينو « 1 » و ليكن * نه با طعم كعب الغزال « 2 » است پينو . امير معزى تمثل : به‌بين كه مير معزى چه خوب ميگويد * حديث هيئات پينو و شكل كعب غزال . انورى . تو را نظير كه گويد جز آنكه نشنيده است * حديث هيئات پينو و شكل كعب غزال . رفيع الدين لنبانى . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود . چو كفر از كعبه برخيزد كجا ماند مسلمانى . رجوع به : هرچه بگند نمكش . . . ، شود . چو كليم و مسيح كى گردد * هركه چوب و گليم و خر دارد . ( بتجمل چو تو نگردد خصم * خود ندارد هنر وگر دارد . . . ) انورى . چو كنعان را طبيعت بىهنر بود * پيمبرزادگى قدرش نيفزود . سعدى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . چو كور است گردون چه‌چيز از هنر * چو كر است گردون چه سود از فغان . مسعود سعد . چو گاوى كه عصار چشمش به بست * دوان تا شب و شب همانجا كه هست . سعدى . چو گرگ گرسنه اندر فتد ميان رمه * چه ميش چه بره دندانشرا چه بخته « 3 » چه شاك سوزنى . چو گشتى تمام آيدت كاستى * ( درفشان مهى بودى از راستى . . . ) اسدى . رجوع به : فواره چون بلند شود . . . ، و رجوع به : اذا تم . . . ، شود . چو گفتار بيهوده بسيار گشت * سخنگوى در مردمى خوار گشت ( كسى را كه مغزش بود پرشتاب * فراوان سخن باشد و ديرياب . . . ) فردوسى . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود . چو گل چنند ز گلبن همى چه ماند خار * ( جهان همه چو يكى گلبن است و او چو گل است . . . ) فرخى . چو گل كى دهد بار خار درشت * گهر چون صدف كى دهد سنگ پشت . ( كجا آيد از غرم كار هژبر * كجا آورد گرد باران چو ابر . . . ) اسدى . چو گل نباشد در باغ هم خوش است خويد . * ( اگرچه قافيه يابد خلل ولى به

--> ( 1 ) پينو كشك است ( 2 ) كعب الغزال زبان بره است كه قسمى شيرينى باشد . ( 3 ) گوسفند سه ساله