على اكبر دهخدا
646
امثال و حكم ( فارسى )
چو در طاس لغزنده افتاد مور * رهاننده را چاره بايد نه زور . نظامى ، اشاره : درون طاس فلك ماندهايم سرگردان * بسان مور كه در طاس سرنگون افتد . شيخ آذرى . طاس لغزان است گيتى ما چو موان بر كران * از كران در طاس لغزان مور ناليزنده كيست . حضرت اديب . رجوع به : چاره بسى جاى . . . ، شود . چو در غم بهر دم گدازيدنست * نكوتر از آن پاك بازيدنست چه سود از درم بر درم باختن * بيكباره به كيسه پرداختن . حضرت اديب . چو در فرجام خواهد بد يكى كار * هم از آغاز كار آيد پديدار . ويس و رامين . رجوع به : سالى كه نكوست . . . ، شود . چو در قومى يكى بيدانشى كرد * نه كه را منزلت ماند نه مه را ( . . . نديدستى كه گاوى در علفزار * بيالايد همه گاوان ده را . ) سعدى . نظير : يكى آلودهاى باشد كه شهرى را بيالايد * چو از گاوان يكى باشد كه گاوان را گندريخن . رودكى . يك بز گر گله را گرگين كند . رجوع به : آلوچه بآلو . . . ، شود . چو در گور تنگ استوارت كنند * همه نيك و بد در كنارت كنند . فردوسى . چو در لشگر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف . سعدى . نظير : از هم پشتى دشمنان انديش نه از بسيارى ايشان . رجوع به : اختلاف دشمنان . . . ، شود چو درويش نادان كند برترى * بديوانگى ماند اين داورى . توانگر كجا سخت باشد به چيز * فرومايهتر شد ز درويش نيز . . . ) فردوسى . چو دريا نمايدت در خوشاب * همى جوى در وهمى ترس از آب . اسدى . چو دزدان ز هم باك دارند و بيم * رود در ميان كاروانى سليم . سعدى . رجوع به : اللهم اشغل . . . ، شود . چو دزدى با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا * ( چو علم آموختى از حرص آنگه ترس . كاندر شب . . . ) سنائى . تمثل : صبا در صبحدم خيزد ربايد برگ تاج گل * چو دزدى با چراغ آيد گزيدتر برد كالا . سلمان ساوجى . چو دزديده شد چيز بىداورى * چه ناگوهرى دزد و چه گوهرى . اسدى . چو دستت به چيز تو نبود رسان * چهچيز تو باشد چه آنكسان . اسدى . چو دستت رسد دوستانرا بپاى * كه تا در غم آرند مهرت بجاى . اسدى . چو دست من بريده شد بخنجر * چه سود ار من كنم دستى ز گوهر . ويس و رامين . چو دستور ز آموزگار آورد * سگ از بهر خواجه شكار آورد . حضرت اديب . چو دستى نتانى گزيدن ببوس * ( . . . كه با غالبان چاره زرق است و لوس « 1 » . )
--> ( 1 ) لوس بمعنى فريب و غش باشد .