على اكبر دهخدا
642
امثال و حكم ( فارسى )
به نيزه درون ره چنان ساخته * كز او ناوكى دارد انداخته بهر ده دلاور يك آتش فكن * نهاده به پيكار و كين جان و تن سوارانشان در قفا صفزده * پس پشتشان ژنده پيلان رده صفى راست بر راه و صفى بخم * صفى چارسو دركشيده بهم پياده چو ديوار بر پاى پيش * سواران درآمد شد از جاى خويش گروهى بكوشش ميان بسته تنگ * گروهى در آسايش از بهر جنگ پس پشت لشگر سرى با سپاه * كمين را ز هر گوشه بربسته راه گشادهره پيل تا در شكست * از ايشان نگردد سپه پاىبست بر انبوه صندوق پيل نبرد * ز چرخى و از آتشانداز مرد سرانرا سزا جاى ديدار كن * درفش از چپ و راست بسيار كن فراوان ز گردان گردنفراز * ز بهر پسين جمله را دار باز نخستين تن از دشمنت دار گوش * پس آنگاه بر زخم دشمن بكوش بگردون روان قلعهها كن بلند ( ؟ ) * بر آنسان كز آتش نيابد گزند همه برج آن قلعه بالا و زير * پر از گونهگون رزم ساز دلير بهر يك چنان ساخته بانك تيز * كز او پيل و اسب اوفتد در گريز چنانساز قلبت كه از چپ و راست * رسد زود ياور چو فرياد خواست ممان كارد از قلب كس پيش پاى * مگر قلب دشمن بجنبد ز جاى چو دارى پياده سپه يكسره * بود جاى پيكار كوه و دره سوى رزم بايد شدن همگروه * گرفتن سر تيغ و پايان كوه و گر دشت ساده بود رزمگاه * بهم حلقه بايد كه بندد سپاه وگر خيل دشمن پياده بود * صف رزم بر دشت ساده بود سوارانت را بر يكى جا مدار * كه تا مانده گردند ايشان ز كار جو بر جنگ پيلانت باشد شتاب * بهامون برافكن پراگنده آب كه تا پيل گردد هراسيده دل * نيارد نهادن پى از سوى گل چو آيد گه حمله كت بسپرد * رهش بازده زود تا بگذرد ز پيكان الماس چشمش بدوز * دگر تخت و صندوق از بر بسوز همه تير بر پاى و ناخن زنش * مر او را فكن گرز بر گردنش وگر خيل بدخواه از آن تو بيش * نبايد بكينه كنى دست پيش مجو از دو سو رزم كايد گزند * ز يك روى بگشا و ديگر به بند كه چاره بسى جاى بهتر ز زور * به زور آنكه بيش از تو باوى مشور