على اكبر دهخدا

1161

امثال و حكم ( فارسى )

ور كسى خواهد كه گردد گو بيا بنگر نخست * قصهء تير دو شاخ و قصهء چاه و جوال . « 1 » معزى . قصهء چهل طوطى است . چهل طوطى نام كتابيست افسانه‌اى . قصهء خاص نشايد كه نمايند بعام * ( بنوشتم غرض اما ننمودم به كسى . . . ) اوحدى . قصهء ماهتاب و ميرم . اگر كلمهء ميرم صحيح باشد مراد آن بر نگارنده مجهول است . زين سخنها به گوش حرص شنو * از چو من مادح و چو من محرم « 2 » و انچه ديگر كسان ترا گويند * ماهتابست و قصهء ميرم . مسعود سعد . قصه‌هاى پريشان ز عشق خيزد و مستى * ( مرا ز مستى و عشق است نام زلف تو بردن . . . ) اوحدى . قضا بحيله نگردد هبا چو آمد وقت * قدر بچاره نگردد هدر چو آمدگاه . اگر شوى بدها حيله‌گرتر از دراج * و گر شوى بذكا چاره‌گرتر از روباه . . . ) عبد الواسع جبلى . قضا چون ز گردون فروهشت پر * همه زيركان كور گردند و كر . فردوسى . مضبوط چنين است . قضا ز آسمان . . . الخ . رجوع به : اذا جاء القضا عمى البصر ، شود . قضا چه كارگر آمد چه فايده ز حذر * ( اگرچه خواند همى عقل مر مرا در گوش . . . ) مسعود سعد . رجوع به : اذا جاء القضا عمى البصر ، شود . قضا دستى است پنج انگشت دارد * چو خواهد كام دل از كس برآرد دو بر چشمش نهد ديگر دو بر گوش * يكى بر لب نهد گويد كه خاموش . رجوع به : اذا جاء القضا عمى البصر ، و رجوع به : اذا جاء القضا ضاق الفضا ، شود . قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه * بشكر يا بشكايت برآيد از دهنى . سعدى . نظير : آسمان بر نامهء عمرم نبشته است اين قضا * زان نميشايد نوشت اين نامهء به نوشته را . اوحدى . رجوع به : اگر چراغ بميرد . . . و رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . قضا ديده دوز است و انديشه‌سوز * ( بنگرفت عبرت ز پيشينه روز . . . نه با تيغ او جوشنى سودمند * نه با مكر او كيد و دستان بسند . ) حضرت اديب . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . قضا را دست بر مردم دراز است . * ( همه كار جهان از خلق راز است . . . ) ويس و رامين . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . قضا رفت و قلم بنوشت فرمان * تو را جز صبر كردن چيست درمان . ويس و رامين .

--> ( 1 ) و شايد شاعر آلات شكنجه را مىشمارد . ( 2 ) باحتمالى ضعيف شايد كلمه پيرم باشد .