على اكبر دهخدا
1147
امثال و حكم ( فارسى )
فلان است نه ديو سبا . تمثل : و آن آلتونتاش است نه ديو سبا . ابو الفضل بيهقى . فلان هيچ كس است و چيرى كم . * ( ديگر عامه گويند در نكوهش . ) از حدايق السحر . نظير : فلان هيچ است و دو جو كم . هيچ دو جو كمتر است نقد زمانه * صرفه بران را از اين عيار چه خيزد . خاقانى . فلرا قل كردن . نظير : لا بد للفقيه من سفيه يناضل عنه . فلسى ز هزار فلسفى به * ( چند از دم فلسفى ستودن نه فلسفه بل سفه نمودن * پاى از سر اين حديث برنه . . . ) خاقانى . نظير : زهى دولت كه امكان هدايت يافت خاقانى * كنون صد فلسفى فلسى نيرزد پيش امكانش . خاقانى . نقد هر فلسفى كم از فلس است * فلس در كيسهء عمل منهيد . خاقانى . مركب دين كه زادهء عرب است * داغ يونانش بر كفل منهيد دين به تيغ حق از فشل رسته است * باز بنيادش از فشل منهيد . خاقانى . اشاره : جدلى فلسفى است خاقانى * تا بفلسى نگيرى احكامش . خاقانى . فلسفى فلسى ، يونان همه يونى ارزند * نفى اين مذهب يونان بخراسان يابم . خاقانى . من نخرم علم فلسفى بيكى فلس * نيز بنانى تمام حكمت يونان . سروش . رجوع به : حكيم عقل كز . . . ، شود . فلفل بهندوستان بردن . تمثل : هنر به حضرت تو عرضه داشتن چون است * چنان كه بار بهندوستان برى پلپل . ابن يمين . گل آورد سعدى سوى بوستان * به شوخى و فلفل بهندوستان . سعدى . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود . فلفل مبين كه ريز است * بشكن ببين چه تيز است . نظير : بخردگى منگر دانهء سپندانرا . ناصر خسرو . اشرى الشر صغاره . فلك ابله و بدگهر پرورد * جهاندار فضل و هنر پرورد . مرحوم اديب . فلك به چشم بزرگى كند نگاه در آنك * بهانه هيچ ندارد ز بهر خردى كار . ابو حنيفهء اسكافى . فلك بر ستم پيشه و دادگستر * جفا وقت پاداش يكسان نمايد نه بسته دهن فندق از زخم بجهد * نه پسته كه لبهاى خندان نمايد . مرحوم اديب . فلك بمردم نادان دهد زمام مراد * ( . . . تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس . ) حافظ . رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .