على اكبر دهخدا
1145
امثال و حكم ( فارسى )
ز بود تو شعاعى مينمايد * چو فردوسى فقاعى مىگشايد . عطار . اختيار دين حبش كو آنكه من * زو فقاعى با جهان بگشادمى . من فقاع از عشق آن رخ بعد ازين خواهم گشودن * چون فقاعم عيب نتوان كرد اگر جوشى برآرم . اوحدى . در صفت معشوقى در حمام . از آب لفظشان كه گشايد فقع كه هست * افسردهتر ز برف دل چون سدابشان . خاقانى . چرخ سدابى از لبش دوش فقع گشاد و گفت * اينت نسيم مشكپاش اينت فقاع شكرى . خاقانى . آنجا كه من فقاع گشايم ز دست فضل * الا ز درد دل چو يخ افسرده تن نيند . خاقانى . نكهت جوشش ز عشق مشك فشان از فقاع * شيبت مويش بصبح برف نما از سداب . خاقانى . من از عشقت فقع تا كى گشايم * چو تو نامم به يخ برمىانگارى با ما غمت اى فقاعى ماه سرشت * هنگام وفا تخم جفاكارى كشت آن دل كه فقاع از تو گشادى همه روز * اكنون سخن وصل تو بر يخ بنوشت . مجير بيلقانى . با فقاعى گفتم از روى مزاح * بد معامل نيستم من اى خسيس وجه شربتها كه دادى نسيهام * گر فراموشت شود بر يخ نويس . كمال اصفهانى . نام نه چرخ سدابى چون فقع بر يخنويس * گر به بخشش نام دستت نيل و سيحون كردهاند . مجير بيلقانى . گفتم كه نثار جان كنم گر آئى * گفتا كه رخم ببين اگر ميشائى تو زنده بجان ديگران مىباشى * از كيسهء خويش چون ققع نگشائى . انورى . فقع گشادن و گشودن بمعنى آروغ زدن است و چنان كه از شواهد مزبوره معلوم است مجازا بمعنى تفاخر كردن و لاف زدن و زياده خوردن يا تمتع بسيار بردن است . و فقع يا فقاع در لغت بمعنى مشروب مخمر جو باشد كه معروف است و اين مشروب چنان كه در دو سه شعر فوق ديده مىشود داراى جوشى و باصطلاح امروزى گازى بوده كه طبعا ايجاد آروغ ميكرده است و چون بيشتر پس از خروج حمام مىآشاميدهاند البته برف و يخ نيز در آن مىكردهاند چيزى كه بر بنده معلوم نيست تقارن آن باسداب است كه در غالب امثلهء حاضر ديده مىشود و ابن يمين در قطعهء ذيل بجاى فقع گشودن عين آروغ زدن را به همان معنى لاف و تفاخر آورده است . پيشتر زينكه رندوش بودم * كار من داشتى هزار فروغ وين زمان كز براى مصلحتى * دم زهدى همى زنم بدروغ حالم از فقر و فاقه هست چنانك * نرسد نان بتره تره بدوغ وز براى رعايت ناموس * مىكشم بر گرسنگى آروغ . ابن يمين . فقل للشامتين بنا افيقوا * فان نوائب الدنيا تدور .