على اكبر دهخدا

1141

امثال و حكم ( فارسى )

بزرگوار . . . ، شود . فرو شد بماهى و بر شد به ماه * بن نيزه و قبهء بارگاه . فردوسى . فروغ آن بود كان ز دل خيزدت * كه ديگر بظلمت نياويزدت ( فروغ جهان گرچه ظلمت زداست * ولى ظلمتش نيز اندر قفاست . . . ) مرحوم اديب . فروغ از رودكى دارد چراغ دودهء سامان * ( ز شاعر زنده ميماند بگيتى نام شاهان را . . . ) ابن يمين . رجوع به : از آنچندان نعيم اينجهانى . . . ، شود . فروغ خور به گل بتوان نهفتن * ( به خواهش باد را نتوان گرفتن . . . ) ويس و رامين . رجوع به : آفتاب به گل . . . ، شود . فرومانى از راه بى راه ساز * ( سخن راست ايخواجه راه دراز . . . ) مرحوم اديب . فرومايه را دور دار از برت * مكن آنكه ننگين شود گوهرت . اسدى . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود . فرو نبندد كارگشاده پيشانى . * ( بحاجتى كه روى تازه روى و خندان باش . . . ) سعدى . فروهشته كين برگرفته اميد * بتابد روان زو بكردار شيد . فردوسى . فره سودمندى باندك زيان * خردمند ندهد ز كف رايگان ( نپندارم ايدون كه زايد گناه * پىساز بيمرز اندك تباه . . . ) مرحوم اديب . فرياد شغال و بال شغال است . جامع التمثيل . فريب پرى پيكران جوان * نخواهد كسى كو بود پهلوان . فردوسى . رجوع به : النساء حبائل . . . و رجوع به : براى يكدمه شهوت . . . ، شود . فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر * ( . . . كه اين دام زرق نهاده و آن كام طمع گشاده . ) سعدى . نظير : الا تا نشنوى مدح سخنگوى * كه اندك مايه نفعى از تو دارد كه گر روزى مرادش برنيارى * دوصد چندان عيوبت برشمارد . سعدى . فريبنده گيتى شكارت نگيرد * جز آنگه كه گوئى گرفتم شكارش . ناصر خسرو . فريدون فرخ ستايش ببرد * بمرد او و جاويد نامش نمرد . فردوسى . فريدون فرخ فرشته نبود * ز مشك و ز عنبر سرشته نبود بداد و دهش يافت آن نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى . فردوسى . نظير : چون داد كنى خود عمر تو باشى * هرچند كه نامت عمر نباشد . ناصر خسرو . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .