على اكبر دهخدا
1131
امثال و حكم ( فارسى )
آزمايش چون نمايد جان او * كند گردد ز آزمون دندان او . مولوى . غوغا بود دو پادشه اندر ولايتى . از العراضه . رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . ، و رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . غول باشد نه عالم آنكه از او * بشنوى گفت و ننگرى كردار . سنائى . رجوع به : با علم اگر عمل . . . ، شود . غول بىشاخ و دم . مردى درشت اندام و ابله . غول در اين خانه بند نمىشود . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند . غيب را چشمى ببايد غيب بين * ( انبيا را داد حق تنجيم اين . . . ) مولوى . غير اين عقل تو حق را عقلهاست * كه بدان تدبير اسباب شماست . مولوى . غير تسليم و رضا كو چارهاى * در كف شير نر خونخوارهاى . مولوى . غيرت و ديدن اغيار كه چه * غير بين و خبر از يار كه چه . جامى . غير خوبى جرم يوسف چيست پس ( جغدها بر باز استم مىكنند * پر و بالش بيگناهى مىكنند جرم او اينست كو باز است و بس * . . . جغد را ويرانه باشد زاد بود * هستشان بر باز از آن خشم و جحود كه چرا مىياد آرى تو از آن * لالهزار و جويبار و گلستان يا چرا يادت بود از آن ديار * يا ز قصر و ساعد آن شهريار در ده جغدان فضولى مىكنى * فتنه و تشويش در مىافكنى مسكن ما را كه شد رشگ اثير * تو خرابه دانى و خوانى حقير . ) مولوى . غير عذب دين عذابست آنهمه * ( اندر آييد اى مسلمانان همه . . . ) مولوى . غير فهم و جان كه در گاو خر است * آدمى را عقل و جان ديگر است . ( . . . باز غير عقل و جان آدمى * هست جانى در نبى و در ولى . ) مولوى . غير مرد پير سرلشگر مباد * ( يا رسول اللّه جوان اردشيرزاد . . . ) مولوى . غير معشوق ار تماشائى بود * عشق نبود هرزه سودائى بود . مولوى . غير نطق و غير ايما و سجل * صد هزاران ترجمان خيزد ز دل . مولوى . غيرى جنى و انا المعذب فيكم * فكاننى سبابة المتندم . تمثل : ناكرده گنه معاقبم گوئى * سبابهء مردم پشيمانم . ملك الشعراء بهار . رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود . غيضى از فيضى . نظير : قطرهاى از دريائى .