على اكبر دهخدا

1123

امثال و حكم ( فارسى )

باب غ . غار با تو يار با تو در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود ( اى بسا اصحاب كهف اندر جهان * پهلوى تو پيش تو هست اين زمان . . . ) مولوى . غازيان طفل خويش را پيوست * تيغ چوبين از آن دهند بدست تا چه آن طفل مرد كار شود * تيغ چو بينش ذو الفقار شود مادران زنان از آن بمجاز * كودكان را كنند لعبت‌باز تاش چون شوى خواستار آيد * آن بكدبانوئيش كار آيد تا چو بگذاشت لعبت بىجان * لعبت زنده پرورد پس از آن . سنائى . غازى بدست پور خود شمشير چوبين زان دهد * تا او در آن استا شود شمشير گيرد در غزا . مولوى . غافل مشو كه مركب مردان مرد را * در سنگلاخ باديه پىها بريده‌اند نوميد هم مباش كه رندان باده‌نوش * از يك نگاه گرم به منزل رسيده‌اند . خواجه عبد اللّه انصارى . غافل منشين كه از اين كاركرد * تو غرضى يكسر و ديگر هباست . ناصر خسرو . رجوع به : افحسبتم . . . ، شود . غافل نشود عاقل عاقل نشود غافل . جامع التمثيل . غافل و مرده هر دو يكسان است * ( خفته بيدار كردن آسان است . . . ) سنائى . غافلى ناگه بويران گنج يافت * سوى هر ويرانه زان پس ميشتافت . مولوى . غايت جهل بود مشت زدن سندان را * ( پنجه با ساعد سيمش نه بعقل افكندم . . . ) سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين ، و رجوع به : آدم دانا . . . ، شود . غبن بود گنج عرش خازن او اهرمن * ظلم بود صدر شرع حاكم او بو الحكم . خاقانى . غذاى روح مردم را بود خورد * غذاى تن به حيوان است در خورد . امير خسرو . غربت‌ديده مهربان باشد . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند . غربت‌زده مهربان باشد .