على اكبر دهخدا

1106

امثال و حكم ( فارسى )

لمتر رك‌گو و زمخت باشد . عقل جز راستى نفرموده است * ( اينهمه طمطراق بيهوده است . . . ) سنائى . عقل جزوى آفتش وهم است و ظن * ( . . . زآنكه در ظلمات شد او را وطن بر زمين گر نيم گز راهى بود * آدمى بىوهم ايمن ميرود بر سر ديوار عالى گر روى * گر دو گز عرضش بود كژ ميشوى بلكه مىافتى ز لرز دل بوهم * ترس و وهمى را نكو بنگر بفهم . ) مولوى . عقل جز وى عقل استخراج نيست * ( . . . جز پذيراى فن و محتاج نيست . قابل تعليم و فهم است اين خرد * ليك صاحب وحى تعليمش دهد جمله حرفتها يقين از وحى بود * اول او ليك عقل او را فزود هيچ حرفت را ببين كاين عقل ما * تاند او آموخت بىهيچ اوستا گرچه اندر فكر موى اشكاف بد * هيچ پيشه رام بىاستا نشد دانش پيشه از اين عقل ار بدى * پيشهء بىاوستا حاصل شدى . ) مولوى . عقل چون حلقه از برون در است * از صفات خداى بىخبر است . سنائى . عقل چيز دگر و مدرسه چيزى دگر است . از مجموعه امثال فارسى طبع هند . عقل خودت كه اين باشد واى بعقل بچه‌هات . بمزاح ، بسى نادانى . عقل در دست يك رمه خودراى * چون چراغ است در طهارت جاى . سنائى . عقل دل را بعلم بنگارد * علم جان را به آسمان آرد . اوحدى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . عقل دم مسيح را فرق كند ز دم خر . * ( ذات ترا زمانه هم بازشناسد از كسان . . . ) مجير بيلقانى . عقل را پيرو لفظ نكنند . جامع التمثيل . عقل را هركه با بدى آميخت * لا جرم عقل جست و او آويخت . سنائى . عقل روستائى از پس ميرسد . تمثل : گويند كه نادانرا عقل از عقب آيد * آنگاه كه درماند مسكين بخطر بر بر مردم احمق چو رود سالى گويد * من پار بدم احمق ماندم به ضرر بر وين طرفه كه هر سال نو اين گفته شود نو * تا بگذردش عمر بيوك و بمگربر . ملك الشعراء بهار . عقلش بچشمش است . تا به چشم نه‌بيند نداند . عقلش پارسنگ بردن . بمزاح ، ديوانه بودن . عقلش گرداست . ( يا ) مدور است . نظير : يك تخته‌اش كم است . عقلش پارسنگ