على اكبر دهخدا

1102

امثال و حكم ( فارسى )

عشق از اول سركش و خونى بود * تا گريزد هركه بيرونى بود . مولوى . عشق از اين بسيار كرده است و كند * ( . . . خرقه را زنار كرده است و كند . ) عطار . عشق است و مفلسى و جوانى و نوبهار * ( عذرم پذير و جرم بذيل كرم بپوش . . . ) حافظ . نظير : پيرى و فقر و دردسر و قرض و درد پاى * امروز داده‌اند بهم هر چهار دست . سلمان ساوجى . پشت بنفشه از غم پيرى بخم بماند * گوئى كه عشق و مفلسى او را بهم گرفت اديب صابر . ناخوشى و غمخورى و مفلسى * عاشقى و بىزرى و بيكسى . كاتبى . عشق است و هزار بدگمانى . عشق بازى با دو معشوقه بد است * ( هين مكش هر مشترى را تو بدست . مولوى . نظير : يك بار بسنده كن كه يكدل دارى . خدا يكى يار يكى . عشق بر مرده نباشد پايدار * ( . . . عشق را بر حى جان‌افزاى دار . ) مولوى . عشق بر نقد است بر صندوق نى * ( خانهء معشوقم و معشوق نى . . . ) مولوى . عشق بود باقى و باقى فناست * ( جنس شما آدميان كم‌بقاست . . . ) ايرج ميرزا . عشق بىزبان روشن‌تر است . * ( گرچه تفسير زبان روشنگر است ليك . . . ) مولوى . عشق پيرى گر بجنبد سر برسوائى زند . رجوع به : آخر پيرى داغ اميرى . و رجوع به : آتش از چنار پوسيده . . . ، شود . عشق چون وافى است وافى ميخرد * در حريف بيوفا مىننگرد . ( تو بيك خارى گريزانى ز عشق * تو بجز نامى چه ميدانى ز عشق عشق را صد ناز و استكبار هست * عشق با صد ناز مىآيد بدست . . . * . . . ) مولوى . عشق خسرو كرد شكر را بشيرينى مثل * ورنه شكر نام بسيارستى اندر اصفهان قاآنى . عشق خوبان و سينهء او باش ! * ( . . . نور خورشيد و ديدهء خفاش ؟ ) ظهير فاريابى . عشق خوش است ار مساعدت بود از يار * ( . . . يار مساعد نه اندك است نه بسيار . ) فرخى . عشق در ظرف حرف كى گنجد * ( شرع را دست عقل كى سنجد . . . ) سنائى . عشق را بنياد بر ناكامى است * ( . . . هركه زين سر سركشد از خامى است . ) عطار . عشق را عشق دگر برد مگر * ( . . . ديو در دنياست عاشق كور و كر . . . ) مولوى . عشق زنانست بجنگى حرام * ( زن نكند در دل جنگى مقام . ، عاشقى و مرد سپاهى كجا * دادن دل دست مناهى كجا . ) ايرج ميرزا .