على اكبر دهخدا
1087
امثال و حكم ( فارسى )
عاقل سخن خلق بافسانه نگيرد . نظير : تا نباشد چيزكى مردم نگويند چيزها . نگويند از سر بازيچه حرفى * كز آن پندى نگيرد صاحب هوش . سعدى . عاقل غم خورد كودك شكر . ( ترك جوشى كردهام من نيم خام * از حكيم غزنوى بشنو تمام در الهىنامه « 1 » گويد شرح اين * آن حكيم غيب و فخر العارفين غم خور و نان غمافزايان مخور * زانكه . . . ) مولوى . عاقل كى برآرد سر ببادى * كه تاج بهمن و كى برده باشد ( دمادم باد ميگويد در آن گوش * كه ره در پردهء پى پرده باشد كه . . . ) عمعق . عاقل نشود غافل ( . . . غافل نشود عاقل . ) عاقل نكرده است ز ديوانه بازخواست * ( سالك نخواسته است ز ديوانه رهبرى . . . ) پروين . رجوع به : ليس على المجنون . . . ، شود . عاقل نميگذارد بر دم مار پاى * ( دل پاى بست زلف تو شد عقل از او مجوى . . . ) از خزان و بهار كاشف شيرازى . عاقلى گرد نانهاده مگرد * كه جهان جز نصيبه نتوان خورد اوحدى . عالم آنكس بود كه بد نكند * نه بگويد بخلق و خود نكند . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود . عالم بلا عمل كشجرة بلا ثمر . دانشمندى كه دانش خود به كار نهبندد مانند درختى است كه برنيارد . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود . عالم بىخبرى طرفه بهشتى بوده است * حيف و صد حيف كه ما دير خبردار شديم . ( صبح در خواب عدم بود كه بيدار شديم * شب سيه مست فنا بود كه هشيار شديم . . . ) صائب نظير : خوش است مستى و از روزگار بيخبرى * كه چرخ غاشيهء مرد بىخبر كشدا . معزى . جمله عالم ز اختيار هست خود * مىگريزد در سر سرمست خود تا دمى از هوشيارى وارهند * ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند جمله دانسته كه اين هستى فخ است * ذكر و فكر اختيارى دوزخ است مىگريزند از خودى در بيخودى * يا بمستى يا بشغل اى مهتدى . مولوى .
--> ( 1 ) حضرت جلال الدين محمد بلخى در چند جاى مثنوى حديقهء حكيم سنائى را الهىنامه مينامد . و در يكى از مثنويها بهاء الدين ولد باز حديقه را الهىنامه نام ميدهد .