على اكبر دهخدا
1076
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . طمع بود شعرا را ز اسخيا ليكن * توقع از شعرا رسم اسخيا نبود . سلمان ساوجى . طمع تو ( يا ) طمع او و كرم مرتضى على . اميد و خواهش تو يا او بسيار است . طمع چون بريدم من از مال خواجه * زنش غر كه خود را كم از خواجه داند . ( بر اوج فلك رايت سرفرازى * ز جمع بزرگان كسى مىرساند . كه دادوستد مىكند با سخنور * زرى ميدهد گوهرى ميستاند چنين گر نباشد چرا مرد فاضل * باستد به پا پيش او مدح خواند چه خوش گفت اين نكته شيرينزبانى * كز او تا جهان باشد اين نكته ماند . . . ) ابن يمين . طمع حيض مرد است . * ( . . و من ميبرم سر - طمع را كز اهل سخا ميگريزم . ) خاقانى . طمع خام است . ( . . . آن مخور خام اى پسر * خام خوردن علت آرد در بشر كان فلانى يافت گنجى ناگهان * من هم آن خواهم چرا جويم دكان كار بخت است آن و آن هم نادر است * كسب بايد كرد تا تن قادر است كسب كردن گنج را مانع كى است * پا مكش از كار آن خود در پى است تا نگردى تو گرفتار اگر * كه اگر آن كردمى يا آن دگر كز اگر گفتن رسول با وفاق * منع كرد و گفت هست آن از نفاق . ) مولوى . طمع را سه حرف است هر سه تهى . تمثل : كنار حرص دلا پر كجا توانى كرد * تو از طمع كه سه حرف ميانتهى افتاد عزيز من در درويشى و قناعت زن * كه خوارى از طمع و عزت از قناعتزاد اگر بلغزد پاى توانگرى سهل است * سعادت سر درويشى و قناعت باد . سلمان ساوجى . طمع را نبايد كه چندان كنى * كه صاحب كرم را پشيمان كنى . طمع روستائى به حركت آمد . طمعكار رنگش زرد است . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . طمع مدار كه هر شب هلال عيد برآيد . كاتبى . طمع كرده بودم كه كرمان خورم * كه كرمان بخوردند ناگه سرم . درديست اجل كه نيست درمان او را * بر شاه و وزير هست فرمان او را .