على اكبر دهخدا
1069
امثال و حكم ( فارسى )
چنان كه از شواهد مذكور مشهود است طرفهء بغداد ظاهرا نام جميلهء مثلى است ولى در كليهء مآخذيكه در دسترس اين بنده بود چنين نامى نيافتم فقط طرفهء عبد شاعر هست كه مربوط بدين موضوع نتواند بود و طرفة القينه نام مغنيهاى كه در عصر خلفاى عباسى ميزيسته و معشوقه و جاريهء عبد اللّه بن نصر بوده و با صدها مغنيات مشهورهء دورهء امويان و عباسيان طرفة القينه بايد بمشخصات و امتيازات بسيارى موصوف باشد تا ابتدا ميان شعرا و ادباى عرب و سپس نزد فارسىزبانان شخصى مثلى شده باشد و امارات چنين شهرتى خاصه با قيد بغداد بدست نيست و يا نگارنده از آن بىاطلاع است . و اما در امثلهء ذيل ممكن است طرفه و طرايف را بمعنى لغوى كلمه گرفت و در بعض آنها ميتوان گمان برد كه مراد همان طرفهء مزبوره باشد : هر روز دجله دجله ببارم من از دو چشم * كو طرفه طرفه گل شكفاند ببوستان زان دجله دجله دجلهء بغداد آرميد * زين طرفه طرفه طرفهء بغداد شد روان . اديب صابر . از آن غنيمت كاورد شهريار عجم * كسى درست نداند جز ايزد داور به بلخ يكسره بنهاد تا همه ديدند * سراى گشته به دو همچو لعبت بربر ز رنگ و بوى همى خيره گشت ديده و مغز * ز بس طويلهء ياقوت و بيضهء عنبر نه نيز چندان طرفه بخيزد از بغداد * نه نيز چندان ديبا بخيزد از ششتر . عنصرى . دشت شد از باغ پر ظرايف عمان * باغ شد از ابر پر طرايف بغداد . قطران . تنها در لغت آنندراج اسمى از طرفهء بغداد ميبرد و آن را به بازيگر ( يعنى بو العجب و حقهباز ) معنى مىكند و عين عبارت آنندراج اين است : « طرفه بالضم چيز نو و خوش و كودك خوش آينده و شگفت و مجازا بمعنى معشوق و نام مردى بازيگر ، چون اين قوم در بغداد [ كه ] سرآمد شهرهاست ( بسيار بودهاند ) طرفهء بغداد مشهور شده است . جلالاى طباطبا نوشته : از شوخى و طرفگى يادى از طرفهء بغداد ميداد . و صاحب كشف اللغه بمعنى بو العجب يعنى استاد بازيگر آورده و اعجوبگى نيز بازيگريست » انتهى . ولى نه جملهء جلالا و نه شواهد فوق هيچيك تناسب تامى با اين دعوى ندارد . و شايد با تتبع بيشترى كه اكنون ميسور نيست نگارنده در جلد ضميمهء اين كتاب بتحقيق آن توفيق يابد . و در ميان عوام امروز جملهء ( تحفهء بغداد ) بمزاح و طنز بمعنى چيزى قيمتى و ناياب متداول است . طرمع الاشكال . على عليه السلام . با همجنسان خويش پر . طريقت بجز خدمت خلق نيست * به تسبيح و سجاده و دلق نيست . سعدى طريق دوستى بردباريست . طشت از بام افتادن كسى را . راز او فاش شدن . رسوا گشتن . مرا ز عشق تو طشت اى پسر ز بام افتاد * چه راز ماند طشتى بدين خوشآوازى . سوزنى .