على اكبر دهخدا
1043
امثال و حكم ( فارسى )
شيبك ناعيك . على عليه السلام . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود . شيخ زنگوله به پا . معممى جلف و سبكسار . شيراز و آب ركنى و آن باد خوش نسيم * عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است . حافظ . شيران با ناچخ قضا نچخيدند * ( . . . جز تو كه باناچخ قضا بچخيدى . ) قطران ؟ شيران را دريوزه نشايد از دريوزه * ( از چرخ طمع ببركه . . . ) خاقانى . شير از آهو گرچه افزونست ليكن گاه بوى * ناف آهو فضل دارد بر دهان شير نر . سنائى . شير از مورچه ميگريزد . جامع التمثيل . شير اگر مفلوج گردد همچنان از سك به است . * ( گرچه درويشم به حمد اللّه مخنث نيستم . . . ) سعدى . شير بآزمايش دلير شود . تمثل : چنين داد پاسخ بمادر كه شير * نگردد مگر بآزمايش دلير . فردوسى . شير بالش نشد چو شير عرين . * ( لاف نسبت زند حسود و ليك . . . ) انورى . چون تو گردند حاسدانت اگر * شير بالش شود چو شير عرين . انورى . شير به پستان كسى آوردن . او را بهوس و ميل آوردن . تمثل : باش تا شيران تبت را كند در پالهنگ * و آهوان تبتى را شير در پستان كند . قاآنى . شير برفى . شير برفين . نظير : رستم در حمام . رجوع به : شير علم ، شود . شير برفين را نباشد قوت شير عرين * ( نكتهسنجان دگر را نيست زور طبع من ) اميدى . شير بمنشور نيست والى آجام * ( چون دگران پادشاه نز عملى تو . . . ) اخسيكتى . شير بىدم و سر و اشكم كه ديد * اينچنين شيرى خدا هم نافريد . ( سوى دلا كى بشد قزوينئى * كه كبودم زن بكن شيرينئى گفت چه صورت زنم اى پهلوان * گفت برزن صورت شير ژيان . . . چونكه او سوزن فروبردن گرفت * درد آن در شانه گه مسكن گرفت پهلوان در ناله آمد كى سنى * مر مرا كشتى چه صورت ميزنى گفت آخر شير فرمودى مرا * گفت از چه عضو كردى ابتدا گفت از دمگاه آغازيدهام * گفت دم بگذار اى دو ديدهام . . . * . . .