على اكبر دهخدا

1041

امثال و حكم ( فارسى )

شه را نخست * خرد بايد و راى و دين درست كف راد و داد و نژاد و گهر * نكوكارى و راست‌گوئى و فر . ( چنين داد پاسخ كه . . . ) اسدى . شهر پردزد است و پرجامه كنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى . مولوى . شهر پردزد است و همه آن خواهند و خمول راحت است و همه از آن گريزند . كيمياى سعادت . شهرت به شر به كه گمنامى . از كيمياى سعادت . شهر فرنگ است از همه رنگ است . رجوع به : آش سرخحصار . . . ، شود . شهر ما فردا پر از شكر شود * شكر ارزان است ارزانتر شود . مولوى . شهر ناپرسانست . نظم و ترتيبى در كارها نيست . هرچند كه سارى بحقيقت جان است * صد جان در وى به نيم بادنجانست در مردم او پرسش درويشان نيست * درويش برو كه شهر ناپرسانست . كاتبى . شهر و ديار ار ز جور و فتنه بياسود * ملك بماند هميشه خرم و آباد . ملك الشعراء بهار . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود . شهرها را بعدل محكم كنيد . ( . . . و آن باروئيست كه آب آن را نريزاند و آتش نسوزاند و منجنيق بر وى كار نكند . ) منسوب بنوشيروان . نقل از عقد العلى . شهر يكچشمان روى يكچشم شو . نظير : رفتم شهر كورها ديدم همه كور من هم كور . رجوع به : حسين اذا كنت . . . ، شود . شهرى شعله‌اى سوزد بيكبار . * ( مدان زنهار خصم خويشرا خوار كه . . . ) عطار . شهرى و گلى . تمثل : گل شهر دو جهانست بلى * هست شهرى و گلى زو مثلى . جامى . فاعل است در اين شهر آدم است . شهسوار عشق چون لشكر كشد * خواجه را در خدمت چاكر كشد . امير حسينى سادات شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پيش * پيداست كزين ميان چه خواهد برخاست . ( شاها ز مى گران چه خواهد برخاست * وز مستى بيكران چه خواهد برخاست . . . ) نور الدين منشى . نظير : اذا غدا ملك باللهو مشتغلا * فاحكم على ملكه بالويل و الخرب . مستى بر پادشاه حرام است چه او نگهبان ملك است و زشت باشد كه نگهبان را به نگهبانى حاجت .