على اكبر دهخدا
1037
امثال و حكم ( فارسى )
كه در جنگ بر جسم كشته پسر * نهد پاى و از كين نتابد پدر همه روز فرمايشان دارو برد * سوارى و شور و سليح و نبرد نبايد كه بيكار باشد سپاه * نه آسوده از رنج و تدبير شاه نكودار مر مردم خويش را * همان پارسا مرد درويش را همه كار سازانت از كموبيش * نبايد كه ورزند جز كار خويش كند هركس آن كار كو برگزيد * بدان تا بود كار هركس پديد سليح ايچ در دست شهرى گروه * نشايد كه شه را نباشد شكوه نبايد مهان سپه سربسر * كه پيوند سازند با يكدگر نبايد كه هم پشت باشند هيچ * جز اندر گه رزم كردن بسيج كسى كو بجايت سزد شهريار * ورا از بر خويشتن دوردار بهر كهتر اندر خورش كن نگاه * سزاى هنر ده ورا پايگاه گرت كهترى بر دل آيد گران * چو دارد هنر زو گران بگذران كرا دوست دارى و كام تو اوست * هر آهوشرا همچنان دار دوست به بيداد مستان تو چيزى ز كس * بداد و ستد راستى جوى و بس ميان سپاهت هر آن كز مهان * بترسى از او آشكار و نهان چو پيدا نيارى بدش كينهجوى * نهانى بدارو بپرداز از اوى دروغ و گزافه مران در سخن * بهر تندئى هرچه خواهى مكن كه شه بر همه بد بود كامكار * چو گردد پشيمان نيايد به كار ميان دو تن چون كنى داورى * به آزرم كس را مكن ياورى نشايد زهى گاو دوشاى و رز * كه بكشى چو مانى تو در كار و ارز ( ؟ ) بكشت و بورز كشاورزيان * چنان كن كه نايد بكشور زيان ممان كس ببازى و خنده ز پيش * تو نيز اين مجوى و مبر آب خويش گه خشم چون چهره كردى نژند * دژم باش و با كس به زودى نخند كسى را كه دادى بزرگى و جاه * همان جاه مستان از او بيگناه چو نيكى نمايدت گيتى خداى * تو با هركسى نيز نيكى نماى كرا با تو گويند بد بيشتر * چو نبود گنه دان كه هستش هنر درختى كه دارد فزونتر بر اوى * فزون افكند سنگ هركس بر اوى منه نو رهى كان نه آئين بود * كه تا ماند آن بر تو نفرين بود